|
برای دل خودم...
|
۱.بچه ام، زود ناراحت میشم، زود خوشحال میشم![]()
۲.خاکی ام، از کلاس گذاشتن وادا اصول بدم میاد،دلم میخواد خودِ خودم باشم در مقابل هر کسی
۳.از رکود و یه جور زندگی کردن متنفرم
۴.اخلاقیات برام خیلی خیلی مهمه
۵.آدم صادق و روراستی ام (هر چند همیشه برام گرون تموم شده. چون ... بگذریم)
ادامه دارد...
خیلی کارها هست که هیچ ایرادی توش پیدا نمیکنم ولی میگن گناهه! این با عقلم جور در نمیاد...
پ.ن:سبحه بر کف،توبه برلب،دل پر از شوق گناه/ معصیت را خنده می آید ز استغفار ما
که مثل خودم دیوونه باشه
از فیلمهای هالیوودی،از کتابهای درب و داغون،از زندگی دیگران...
چند درصد مامان باباهامون عاشق هم بودن یا بعدش شدن؟
اصلا چند درصد دوستهامون؟
چند تا آدم اطرافمون پیدا میشن که به خاطر عشق ازدواج کردن نه تنهایی و نیاز و عرف؟
چند تا دونه آدم تو زندگی هامون دیدیم که عاشق بودن و حاضر بودن به خاطر عشقشون صبر کنن،سرزنش مردمو بشنون،سختی بکشن ... ولی بمونن؟
ناراحتم
صدای ویلن رو میشنوم یا دست یکی میبینم خیلی دلم میگیره![]()
اعصابم اساسی خرده...
از اینکه هنوز هم به زنها به چشم هر چی نگاه میشه جز اونچه هستن...
طرف دخترشو میفرسته خونه بخت و میگه "جهازش درسیه که خونده"! این یعنی چی؟
یکی دیگه میگه این همه خرج دانشگاه دختره کردم آخرم هیچی رفت خونه مردم...
دختری هم سن خودم!!!!!!میگه ما که مال مردمیم...اختیار مال مرده(باید بگم واقعا خاک بر سرت)
یه دختر دیگه هم سن خودم میگه زن تا کتک نخوره که حرف گوش نمیده
بابای منم برمیگرده میگه هر وقت رفتی خونه شوهرت...
هنوز شوهری نیست که ببینم اون چه سخنان گهرباری داره
و...
اونچه حرصمو بیشتر از همه در میاره اینه که خود زنها خیلی جاها احمق بازی در میارن
زن و مرد متفاوت هستند در این نه شکی هست نه حرفی
اما برتری مطلق یکی بر یکی دیگه بلاهت محضه
پ.ن:مطمئنم انتخاب من تو ازدواج جدای همه ی این کوته نظری هاست
با تیغ!
بعد هم منتظر بشم تا دوباره در بیاد...یواش یواش دربیاد... اولش زبر و کوتاه... بعد کم کم بلندتر و نرمتر...
ولی ما خیلی از کارهای کوچولویی که میتونه تاثیرهای بزرگی رو زندگیمون بذاره رو نمیتونیم انجام بدیم
اگه کاری رو که میخوای ، انجام بدی به اهمیت ندادن به بقیه محکوم میشی،به خودخواهی و...
تازه باید صبح هم از خواب پاشم!!!من از بوی صبح و صداهاش متنفرم؛شاید چون یادآور روزهاییه که دوستشون نداشتم روزهای بی هدف و ناراحت کننده ی دبیرستان روزهایی که هر ثانیه اش یه سال میگذشت...
در کل به هر دلیلی از صبح بدم میاد معمولا روزهای خوبه من از ظهر شروع میشه،
برخلاف صبح عاشق سحرم،سحر یه خلوت انحصاریه بین تو و خدا؛خلوتی که بو و رنگ و مزه اش هم به انحصاری بودنش اعتراف میکنه،ولی صبح...
در کل من دلم نمیخواد برم سر کار حتی اگه همه ی آدمها اینو ضعف بدونن...
اگه بگذرم از این که جو جامعه و سر وکله زدن با آدمها اساسا واسم جالب نیست و بگذرم از این که فکر میکنم حضور مداوم نزدیک آدمهایی که همه واسه پول تلاش میکنن روحیه ی نیمه داغونمو داغونتر میکنه،کار کردن رو دوست ندارم...
مگه یه کاری باشه که با بچه ها سر وکار داره یا یه سرمایه ای پیدا کنم! که باهاش بشه یه کافه زد...