|
برای دل خودم...
|
شیطنت چشمانت
شه ری ورم را که رو به اتمام است...
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
...
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای كنم انگار كوه كن بودم
رها نوشت:نوشتنم نمیاد!!!!!!!!!!نزدیکترین شعر به حالمو نوشتم
هر قدر هم ساکت نشستن مشکلت باشد
حرف دلت تاميتوانی دردلت باشد
يک عمر در گفتن دويدی ٬ کوله بارت کو؟
اين سهم خيلی کم نبايد حاصلت باشد
حالا که اينقدر از تلاطم خسته ای برگرد
اما اگر خاکی بخواهد ساحلت باشد!
تا وقت مردن روی خوشبختی نمی بینی
تا درد و رنج آغشته با آب و گلت باشد
احساس غربت میکنی وقتیکه شوقی نیست
حتی اگر یک عمر جایی منزلت باشد
...
از گفتنی ها با تو گفتم بعد از این بگذار
دست خود دیوانه ات(یا عاقلت)باشد
امروز و فردا میکنی؟ امروز یا فردا
یکدفعه دیدی وقت مهر باطلت باشد
بر شانه هایت باز دنبال چه میگردی؟
انگیزه پرواز باید در دلت باشد
رها نوشت:گاهی باید از نو شروع کرد،انقدر نو که دیگه بوی کهنگی نده
دلم میخواد دری وری بگم،پرت و پلا و بیربط ...
به طرز عجیبی شبیه پنج سال پیش شدم، کلافه و ناراحت و دم به گریه...چرا آخه؟ هیچی که شبیه اون روزها نیست! نمیدونم. اصلا وقتی این ریختی ام فکر کردنم نمیاد، تجزیه تحلیلم سِر میشه !
بعدِ نماز جماعت راه میفتم برم خونه...هوای این موقع رو خیلی دوست دارم... خیابونها و بلاتکلیفی هوا بین تاریک شدن و نشدن...از جاهای مختلف صدای مناجات میاد...بوی دم غروبهای قم میاد...از کنار نیمکتها که رد میشم چقدر دلم برا پارک رفتن با هم خوابگاهی ها تنگ میشه...تصمیم میگیرم یه مقدار مسیرو پیاده برم...از زیر طاقهای این مسیر با اون نورهای رنگی رنگی... بوی روزهای درد میاد بوی روزهایی که حالم ازشون بهم میخوره... دارم از نزدیکی دبیرستانم رد میشم... باورم نمیشه که چهارسال از عمرمو به گند کشوندم...چهار سال شکنجه ...چهار سال عذاب...تنهایی...درد...رکود...سقوط...و آخرهاش دیگه عبور...هنوزم یاد اون روزها یه بغض تلخ میشه تو گلوم...آخرین نیمکت مسیرم جای یه آقای سنگیه که رو نیمکت نشسته و دستش هم انداخته روی میله ی بالایی و امروز یه شاخه مریم تو دستشه!...دارم این حرفهارو با خودم زمزمه میکنم و تک و توک آدمهایی که از کنارم رد میشن تو دلشون میگن "اصلا بهش نمیاد دیوونه باشه، خدا شفا بده"...نمیفهمم کی رفتم رو پل عابر...این پل تنها چیزیه که بوی اون روزها رو نمیده... از خیابونهای کج متنفرم ...باید تمامتو کج کنی که ببینی آیا کسی قصد داره بهت بزنه یا نه... و هیچوقت کسی بهت نمیزنه...هیچوقت... نهایت عواقب بی احتیاطیت میشه چهار تا فحش که معنی دوتاشم نمیدونی... تک تک این سنگ فرشها آزارم میده...حالا که دارم فکر میکنم میگم شاید بوی همین مدرسه لعنتی حالمو بهم ریخته...و گذشته ای که فکر میکردم هضمش کردم... گذشته دو دستی میچسبه به آدم و ول نمیکنه...حتی اگه مدتها گذشته باشه...خوبه که هوا تاریکه ...بغض و حتی یه قطره اشک تو خیابون بده...خیلی بد...توی بی آر تی نشستم...روی یه صندلی رو به عقب...نگاههای خانمهایی که مطمئنم فکر میکنن با دوست پسرم بحثم شده...همه ی سلولهام در حال تبخیرن...کاش میشد مغزمو ببرم کتابخونه و روحم رو بذارم خونه استراحت کنه...کاش جدایی ممکن بود...خسته نیستم ...اصلا خسته نیستم...
"سردمه مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه ی یخ ، یخ کردم...جشن مرگم برپاست..."
دری وری گفتن آرومم میکنه و خالی...
واقعا نمیفهمی یا...
کلیات برام جذابیتی نداره
صاف میرفتم یه بلیط مشهد میگرفتم و میرفتم حرم امام رضا. کل راه هم تو قطار با یه عالمه ادم دوست میشدم
هراس
رسیدهام به خدایی كه اقتباسی نیست
شریعتی كه در آن حكمها قیاسی نیست
خدا كسی ست كه باید به دیدنش بروی
خدا كسی كه از آن سخت میهراسی نیست
به «عیب پوشی » و « بخشایش» خدا سوگند
خطا نكردن ما غیر ناسپاسی نیست
به فکر هیچ کسی جز خودت مباش ای دل
كه خودشناسی تو جز خدا شناسی نیست
دل از سیاست اهل ریا بكن،خود باش
هوای مملكت عاشقان سیاسی نیست
آزاد و گرفتارم-آزاد و گرفتار
باید راه بیفتم
افتادن تو راهی که نه به دونستنهای احمقانه آلوده است
نه به زدگی و خوردگی
...
اینجا دارم خفه میشم...
پ.ن۱:غرب،شرق زدگی- چین،پیچ خوردگی
پ.ن۲:گاهی با چند خط نوشتن از خفگی دور میشم،گاهی
شبیه قاصدک
فارغ از مقصد و رسیدن
پُرم از هوای پریدن...
ولی من نمیخوام...
دیگه بودن کنارش آزارم میده...هنوز همونقدر دوستش دارم...عوض شده...عوض شدم... حالا دیگه بودنش میشه مثل همه ی بودنها و من نمیخوام این "مثل همه شدن"و ببینم!
کاش نیاد...
پ.ن:دلم میخواد یه عالمه راجع به این حسم حرف بزنم... دلم نمیخواد اصلا ازش حرف بزنم...
۵۷.اگه احساس کنم دارن بهم امر میکنن حتما و حتما موضع میگیرم حتی اگه به نظرم نتیجه ی انجامش مطلوب بیاد.
۵۸.به شدت نسبت به لحن آدمهای مقابلم واکنش نشون میدم،اصلا تحمل لحن بد رو ندارم!
۵۹.معتقدم توی خانواده هر کسی جایگاه خودشو داره مثلا هیچوقت فرزند نمیتونه جای همسر رو بگیره یا عشقش بالاتر از از اون قرار بگیره
۶۰.همیشه خودمو جای طرف مقابلم میزارم و به این فکر میکنم که اگه من جای اون بودم چی...و با توجه به اونچه خودم میخوام و اونچه وقتی جای طرف هستم میخوام عمل میکنم(این موضوع تا به حال زیاد اذیتم کرده چون گاهی به این نتیجه میرسم که وقتی من با توجه به موقعیت مخاطبم برخورد میکنم نه تنها درک نمیکنه بلکه فکر میکنه که خواسته های او همیشه با من مطابقت داشته-توضیحش برام سخته بهتر از این نتونستم بگم- )
ادامه دارد...
۵۲.به شدت تنبلم،دیگه چه کاری باشه که با انگیزه انجامش بدم![]()
۵۳.چیزهایی که میخوام به دست بیارم ارزش جنگیدنو برام داره و براحتی ازشون دست نمیکشم
۵۴.معتقدم برای اینکه راحت تر زندگی کنیم باید نسبت به آدمهایی که خواه ناخواه تو زندگیمون هستن ولی بودنشون آزارمون میده بیتفاوت باشیم(در قبال کسانی که نمیتونیم حذفشون کنیم به هردلیلی)
۵۵.به احترام متقابل به شدت معتقدم
ادامه دارد...
...مقابل خودمم بس که منحنی شده ام
من شنیدنی امروز دیدنی شده ام ...
پ.ن: دلم گرفته خیلی...
۴۷.به آدمها بدبین شدم دیر باور میکنم و خیلی دیر اعتماد میکنم
۴۸.از حرفهای با گوشه و کنایه متنفرم و خودم اهل تیکه انداختن و این حرفها نیستم.
۴۹.از زندگی کردن یک بعدی بدم میاد(فقط پول یا فقط درس یا فقط کار یا فقط بچه یا...)
۵۰.اینکه حرف بزنم و مخاطبم گوش شنوا نداشته یا پرت باشه خیلی اذیتم میکنه. متاسفانه این روزها کسی بلد نیست گوش بده همه میخوان حرفهای خودشونو بزنن.اگه هم ادعای گوش دادن میکنن اغلب فقط ادعاست. گوش دادن یه هنر کمیاب شده-شاید هم بوده-
ادامه دارد...
۴۲.آدم مصممی هستم،اگه که هدفی داشته باشم
۴۳.عاشق بچه هام خییییلی،ولی از بچه دار شدن میترسم بیشتر به خاطر تربیتش!!!
۴۴.با وجود اینکه از کار کردن خوشم نمیاد دوست دارم یه جایی که به بیماریهای خاص ربط داره کار کنم(کار تو پرورشگاه رو هم دوست دارم به خاطر بچه ها)
۴۵.آرمان گرا هستم ولی دوست دارم نباشم چون خیلی سخته
ادامه دارد...
۳۷.آدم حسودی هستم در مورد آدمها و چیزهایی که دوستشون دارم
۳۸.معاشرت با آدمهای سطحی و نفهم آزارم میده،همینطور آدمهای اهل کلاس گذاشتن و از دماغ فیل افتاده
۳۹.ارادت زیادی به خانه داری دارم(البته هیچ یک از مهارتهای شصتاد! گانه ی مادرها رو بلد نیستم)
۴۰.عاشق سفرم و البته گردش و هیجان و تنوع
ادامه دارد...