برای دل خودم...
بی قرار کرده است

شیطنت چشمانت

شه ری ورم را که رو به اتمام است...

 

+تاریخ پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:0 نویسنده رها |

 

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
...
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای كنم انگار كوه كن بودم

 

رها نوشت:نوشتنم نمیاد!!!!!!!!!!نزدیکترین شعر به حالمو نوشتم

 

+تاریخ پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:48 نویسنده رها |

به کمی جیره ی هیچ نیازمندم!

 

+تاریخ چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:16 نویسنده رها |


هر قدر هم ساکت نشستن مشکلت باشد
حرف دلت تاميتوانی دردلت باشد

يک عمر در گفتن دويدی ٬ کوله بارت کو؟
اين سهم خيلی کم نبايد حاصلت باشد

حالا که اينقدر از تلاطم خسته ای برگرد
اما اگر خاکی بخواهد ساحلت باشد!


تا وقت مردن روی خوشبختی نمی بینی
تا درد و رنج آغشته با آب و گلت باشد

احساس غربت میکنی وقتیکه شوقی نیست
حتی اگر یک عمر جایی منزلت باشد

...

از گفتنی ها با تو گفتم بعد از این بگذار
دست خود دیوانه ات(یا عاقلت)باشد

امروز و فردا میکنی؟ امروز یا فردا
یکدفعه دیدی وقت مهر باطلت باشد

بر شانه هایت باز دنبال چه میگردی؟
انگیزه پرواز باید در دلت باشد

 

رها نوشت:گاهی باید از نو شروع کرد،انقدر نو که دیگه بوی کهنگی نده

+تاریخ سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:20 نویسنده رها |

وقتی گوشه گوشه ی ذهنم "تو"یی از چی بگم که داغ باشه؟!
+تاریخ دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:49 نویسنده رها |

دلم میخواد دری وری بگم،پرت و پلا و بیربط ...

به طرز عجیبی شبیه پنج سال پیش شدم، کلافه و ناراحت و دم به گریه...چرا آخه؟ هیچی که شبیه اون روزها نیست! نمیدونم. اصلا وقتی این ریختی ام فکر کردنم نمیاد، تجزیه تحلیلم سِر میشه !

بعدِ نماز جماعت راه میفتم برم خونه...هوای این موقع رو خیلی دوست دارم... خیابونها و بلاتکلیفی هوا بین تاریک شدن و نشدن...از جاهای مختلف صدای مناجات میاد...بوی دم غروبهای قم میاد...از کنار نیمکتها که رد میشم چقدر دلم برا پارک رفتن با هم خوابگاهی ها تنگ میشه...تصمیم میگیرم یه مقدار مسیرو پیاده برم...از زیر طاقهای این مسیر با اون نورهای رنگی رنگی... بوی روزهای درد میاد بوی روزهایی که حالم ازشون بهم میخوره... دارم از نزدیکی دبیرستانم رد میشم... باورم نمیشه که چهارسال از عمرمو به گند کشوندم...چهار سال شکنجه ...چهار سال عذاب...تنهایی...درد...رکود...سقوط...و آخرهاش دیگه عبور...هنوزم یاد اون روزها یه بغض تلخ میشه تو گلوم...آخرین نیمکت مسیرم جای یه آقای سنگیه که رو نیمکت نشسته و دستش هم انداخته روی میله ی بالایی و امروز یه شاخه مریم تو دستشه!...دارم این حرفهارو با خودم زمزمه میکنم و تک و توک آدمهایی که از کنارم رد میشن تو دلشون میگن "اصلا بهش نمیاد دیوونه باشه، خدا شفا بده"...نمیفهمم کی رفتم رو پل عابر...این پل تنها چیزیه که بوی اون روزها رو نمیده... از خیابونهای کج متنفرم ...باید تمامتو کج کنی که ببینی آیا کسی قصد داره بهت بزنه یا نه... و هیچوقت کسی بهت نمیزنه...هیچوقت... نهایت عواقب بی احتیاطیت میشه چهار تا فحش که معنی دوتاشم نمیدونی... تک تک این سنگ فرشها آزارم میده...حالا که دارم فکر میکنم میگم شاید بوی همین مدرسه لعنتی حالمو بهم ریخته...و گذشته ای که فکر میکردم هضمش کردم... گذشته دو دستی میچسبه به آدم و ول نمیکنه...حتی اگه مدتها گذشته باشه...خوبه که هوا تاریکه ...بغض و حتی یه قطره اشک تو خیابون بده...خیلی بد...توی بی آر تی نشستم...روی یه صندلی رو به عقب...نگاههای خانمهایی که مطمئنم فکر میکنن با دوست پسرم بحثم شده...همه ی سلولهام در حال تبخیرن...کاش میشد مغزمو ببرم کتابخونه و روحم رو بذارم خونه استراحت کنه...کاش جدایی ممکن بود...خسته نیستم ...اصلا خسته نیستم...

"سردمه مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه ی یخ ، یخ کردم...جشن مرگم برپاست..."

دری وری گفتن آرومم میکنه و خالی...

+تاریخ شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:5 نویسنده رها |

تهران انار سرخی برایم ندارد

 

+تاریخ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17:59 نویسنده رها |

کفایت میکرد مرا حرمت آویشن...

 

+تاریخ سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16:22 نویسنده رها |

نگفتنی شدن سخت ترین شکنجه است 

 

+تاریخ دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:55 نویسنده رها |

انقدر خودتو به نفهمی میزنی که دیگه نمیفهمی

واقعا نمیفهمی یا...

+تاریخ یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:40 نویسنده رها |

عاشق جزییات زندگی ام

کلیات برام جذابیتی نداره

+تاریخ جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:2 نویسنده رها |

اگه امروز اخرین روز زندگیم بود

صاف میرفتم یه بلیط مشهد میگرفتم و میرفتم حرم امام رضا. کل راه هم تو قطار با یه عالمه ادم دوست میشدم

+تاریخ جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 10:31 نویسنده رها |

مخصوص خودم
ادامه مطلب
+تاریخ جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 10:27 نویسنده رها |

هراس


رسیده‌ام به خدایی كه اقتباسی نیست
شریعتی كه در آن حكم‌ها قیاسی نیست

خدا كسی ست كه باید به دیدنش بروی
خدا كسی كه از آن سخت می‌هراسی نیست

به «عیب پوشی » و « بخشایش» خدا سوگند
خطا نكردن ما غیر ناسپاسی نیست

به فکر هیچ کسی جز خودت مباش ای دل
كه خودشناسی تو جز خدا شناسی نیست

دل از سیاست اهل ریا بكن،خود باش
هوای مملكت عاشقان سیاسی نیست

+تاریخ پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:21 نویسنده رها |

چون رود که مجبور به پیمودن خویش است

آزاد و گرفتارم-آزاد و گرفتار

 

+تاریخ پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:2 نویسنده رها |

دارم خفه میشم....

باید راه بیفتم

افتادن تو راهی که نه به دونستنهای احمقانه آلوده است

نه به زدگی و خوردگی

...

اینجا دارم خفه میشم...

پ.ن۱:غرب،شرق زدگی- چین،پیچ خوردگی

پ.ن۲:گاهی با چند خط نوشتن از خفگی دور میشم،گاهی

+تاریخ چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:42 نویسنده رها |

شبیه قاصدک

فارغ از مقصد و رسیدن

پُرم از هوای پریدن...

+تاریخ سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18:47 نویسنده رها |

میخواد بیاد منو ببینه!

ولی من نمیخوام...

دیگه بودن کنارش آزارم میده...هنوز همونقدر دوستش دارم...عوض شده...عوض شدم... حالا دیگه بودنش میشه مثل همه ی بودنها و من نمیخوام این "مثل همه شدن"و ببینم!

کاش نیاد...

پ.ن:دلم میخواد یه عالمه راجع به این حسم حرف بزنم... دلم نمیخواد اصلا ازش حرف بزنم...

+تاریخ سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 10:24 نویسنده رها |

۵۶. صمیمیت بدون ادب و احترام رو به شدت رد میکنم،اصلا قانع نمیشم که به اسم صمیمیت و خودمونی بودن احترام فراموش بشه.

۵۷.اگه احساس کنم دارن بهم امر میکنن حتما و حتما موضع میگیرم حتی اگه به نظرم نتیجه ی انجامش مطلوب بیاد.

۵۸.به شدت نسبت به لحن آدمهای مقابلم واکنش نشون میدم،اصلا تحمل لحن بد رو ندارم!

۵۹.معتقدم توی خانواده هر کسی جایگاه خودشو داره مثلا هیچوقت فرزند نمیتونه جای همسر رو بگیره یا عشقش بالاتر از از اون قرار بگیره

۶۰.همیشه خودمو جای طرف مقابلم میزارم و به این فکر میکنم که اگه من جای اون بودم چی...و با توجه به اونچه خودم میخوام و اونچه وقتی جای طرف هستم میخوام عمل میکنم(این موضوع تا به حال زیاد اذیتم کرده چون گاهی به این نتیجه میرسم که وقتی من با توجه به موقعیت مخاطبم برخورد میکنم نه تنها درک نمیکنه بلکه فکر میکنه که خواسته های او همیشه با من مطابقت داشته-توضیحش برام سخته بهتر از این نتونستم بگم- )

ادامه دارد...

+تاریخ دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:28 نویسنده رها |

۵۱.صبر و حوصله ندارم میخوام همه چیز زود شروع شه زود هم تموم شه،اصلا حوصله ی انتظارو ندارم

۵۲.به شدت تنبلم،دیگه چه کاری باشه که با انگیزه انجامش بدم

۵۳.چیزهایی که میخوام به دست بیارم ارزش جنگیدنو برام داره و براحتی ازشون دست نمیکشم

۵۴.معتقدم برای اینکه راحت تر زندگی کنیم باید نسبت به آدمهایی که خواه ناخواه تو زندگیمون هستن ولی بودنشون آزارمون میده بیتفاوت باشیم(در قبال کسانی که نمیتونیم حذفشون کنیم به هردلیلی)

۵۵.به احترام متقابل به شدت معتقدم

ادامه دارد...

+تاریخ شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:22 نویسنده رها |

...مقابل خودمم بس که منحنی شده ام


من شنیدنی امروز دیدنی شده ام ...

 

پ.ن: دلم گرفته خیلی...

+تاریخ جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:41 نویسنده رها |

۴۶.زیاد درگیری ذهنی برام پیش میاد و اونوقتها خیلی حرف میزنم و حرفهام به نظر مسخره و چرند میاد ولی با بلند فکر کردن زودتر به نتیجه میرسم.(اساسا با حرف زدن راه حل پیدا میکنم حتی اگه مخاطب حرفی نزنه)

۴۷.به آدمها بدبین شدم دیر باور میکنم و خیلی دیر اعتماد میکنم

۴۸.از حرفهای با گوشه و کنایه متنفرم و خودم اهل تیکه انداختن و این حرفها نیستم.

۴۹.از زندگی کردن یک بعدی بدم میاد(فقط پول یا فقط درس یا فقط کار یا فقط بچه یا...)

۵۰.اینکه حرف بزنم و مخاطبم گوش شنوا نداشته یا پرت باشه خیلی اذیتم میکنه.  متاسفانه این روزها کسی بلد نیست گوش بده همه میخوان حرفهای خودشونو بزنن.اگه هم ادعای گوش دادن میکنن اغلب فقط ادعاست. گوش دادن یه هنر کمیاب شده-شاید هم بوده-

ادامه دارد...

 

+تاریخ سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:32 نویسنده رها |

۴۱.آدم جوگیری بودم و هستم ولی دارم روش کار میکنم

۴۲.آدم مصممی هستم،اگه که هدفی داشته باشم

۴۳.عاشق بچه هام خییییلی،ولی از بچه دار شدن میترسم بیشتر به خاطر تربیتش!!!

۴۴.با وجود اینکه از کار کردن خوشم نمیاد دوست دارم یه جایی که به بیماریهای خاص ربط داره کار کنم(کار تو پرورشگاه رو هم دوست دارم به خاطر بچه ها)

۴۵.آرمان گرا هستم ولی دوست دارم نباشم چون خیلی سخته

ادامه دارد...

 

+تاریخ دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:24 نویسنده رها |

۳۶.از درگیر اقتصاد شدن متنفرم... زندگی بالاتر از این درگیری هاست

۳۷.آدم حسودی هستم در مورد آدمها و چیزهایی که دوستشون دارم

۳۸.معاشرت با آدمهای سطحی و نفهم آزارم میده،همینطور آدمهای اهل کلاس گذاشتن و از دماغ فیل افتاده

۳۹.ارادت زیادی به خانه داری دارم(البته هیچ یک از مهارتهای شصتاد! گانه ی مادرها رو بلد نیستم)

۴۰.عاشق سفرم و البته گردش و هیجان و تنوع

ادامه دارد...

 

+تاریخ یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:36 نویسنده رها |

دلم میخواد برم تو این هوای بارونی تا صبح قدم بزنم و هر چقدر دلم خواست گریه کنم...

+تاریخ یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت 0:30 نویسنده رها |