برای دل خودم...
لوسین: ... مشکل اینه که نمیتونم به خاطر بیارم قبلن چجوری خوشحال بودم

 

+تاریخ جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:21 نویسنده رها |

سه شنبه ای که میرود

منی که مانده ام

و دلی که وا مانده...

+تاریخ سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۲ساعت 17:10 نویسنده رها |

یه بار دو نفر میرن پیش امام علی واسه قضاوت... اولی میگه این یارو به من سیلی زده دومی انکار میکنه... خلاصه بعد از معلوم شدن قضیه قرار میشه اولی به دومی یه سیلی بزنه

اون وقت اولی دومی رو میبخشه

بعد امام یه سیلی به دومی میزنه

میپرسن این که اونو بخشید چرا سیلی زدید؟

امام میگه اون حق خودشو بخشید این حق عدالته...

اگه یه کاری کردی بخشیدن طرف کافی نیست سیلی عدالتو خدا میزنه... تا نوبت سیلی خوردن از خدا نشده از طرف سیلی بخوریم راحت تره...

+ همه ی سیلی ها رو بخشیدم همه رو

+ همه ی سیلی ها رو حاضرم بخورم همه رو

+تاریخ پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:56 نویسنده رها |

دلم میخواد برم یه جا تا صبح بی دغدغه بحرفم و بحرفم و بخوابم

نه کسی زنگ بزنه... نه کسی اس بده... نه کسی بیاد دنبالم... نه کسی نگران بشه... نه کسی دلش تنگ بشه... نه کسی حس دوستیش بزنه بالا... نه کسی بگه اینجا چه میکنی...

دلم میخواد به امشب مال خودم باشم

...

+تاریخ پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:45 نویسنده رها |

میخوام یه طراح چهره پیدا کنم که از رو عکس نکشه از روی خودم بکشه

نمیخوام قشنگتر و بی عیب و نقص بکشه

میخوام خود خودمو بکشه... با کک مک ها... با همین دماغ و دهن و عینک و ابرو و لب و دندون و ...

اما اونی که مهمه میخوام اون چیزی رو که تو چشمهام هست ببینه و بکشه...

نمیدونم یه عقده ی درونیه که میخوام یکی رو مجبور کنم سعی کنه چشمهامو بخونه یا صرفا میخوام یکی اونو بکشه

شاید ابلهانه باشه اما میخوام  اون چیزی که ته چشمهام هست و کم کسی میبینه رو بکشه. نمیخوام رو اون چیزه اسم بذارم

ولی خودم خیلی دوستش دارم حتی وقتی خیلی بد میشه... یه چیزی توشه که دلمو یه جوری میکنه...

تو چشم یکی دو نفر دیگه هم تا حالا اینو دیدم. البته خانم بودن اونها هم ... نمیدونم یه همچین چیزی حالا با هر رنگ و بویی توی چشم مردها هم هست یا نه. ولی منو گیر میندازه... یه جورایی مسخ میکنه...

 به یه اسم محدودش نمیکنم ... همین که بگم یه حس خاص و خواستنیه کافیه

یه دافعه ی جذاب

دنبال یه طراح چهره ام... برای این هدفم لازم دارم طرف آماتور باشه و از طرفی بشه بهش حرفو فهموند و کمی صبور باشه و وقت داشته باشه...

پیداش میکنم؟! آیا؟

 

+تاریخ جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 14:44 نویسنده رها |

چقدر حرف نگفته باد کرده دلم را...

 

+تاریخ جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:42 نویسنده رها |

کاش میتونستم یه روز بذارم و برم

برم یه بلیت بگیرم به یه جایی که نمیشناسم و البته دور که فارسی هم بحرفن ترکی و لری و اینا نباشه که نمیفهمم

بعد اونجا از نو شروع کنم

این اجباره زندگی رو یه کم، کم کنم

گور بابای هرچی که بوده و بودم... گور بابای عرف و شرع و عشق و خانواده و درس و کار... گور بابای همه چی و همه کس

کاش میتونستم

+ نامرد هم نیستم یه ذره که حالم خوب میشد به خونه خبر میدادم... البته اگه به عنوان یه دختر و به جرم رفتن بی خبر مطرود و منفور نشده باشم...

+ به زمستونی: این ازون کارایی نیست که جرئت میخواد ازون کاراییه که بی عاطفگی میخواد نمیتونم اونایی رو که دوسم دارن بذارمو برم

+به رادیکال منفی ۲: موافقم که فرار چاره نیست اما من دنبال چاره نیستم دنبال سر شدنم چون از چاره ناامید شدم(تقریبن) در ضمن اگه داری مثل من میشی اینجا رو نخون جدی میگم... هرچند نظرای خوبتو از دست میدم اما افسرده دل افسرده کند انجمنی را راسته...

 

+تاریخ چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ساعت 7:21 نویسنده رها |

نباید نوشت:

یه عالمه آدم هرزه مغز هستن که میشنویشون... میبینشون... بوی فکراشون میاد... خودتو به خریت میزنی تا رد شی... تا عبور کنی

چند وقته به این فکر میکنم کسی هست که کسی رو واسه تنش نخواد؟... اصلن همچین آدمی رو تا حالا دیدم؟... حسش کردم؟...

من خودم چون دچار مشکلات عدیده ی مغزی ام تن آدمها فکر کنم تنها چیزیه که بهش توجه نمیکنم... اما آدمهای سالم فکر کنم جور دیگه ان

شاید پستهام داره به تناقض میرسه... برا خواننده ولی تناقضی در کار نیست...

دلم توضیح دادن میخواد ولی حالشو ندارم...

 

+تاریخ سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 18:37 نویسنده رها |

آدم باید حال خوب بودنو از کی یاد بگیره؟

مشکل از منه یا نسل ما درگیره؟

هیشکی هیچی نمیدونه همه فقط میفهمن که اونم کو تا درک!!!

من حالم روز به روز بدتر میشه و نه بلدم بیخیال بشم نه بلدم بد بودنو یاد بگیرم نه بلدم خوب بشم نه بلدم چیکار باید بکنم!!!

اینجا مینویسم که لغتهای مزخرف از ذهنم برن بیرون... که گاهی میرن گاهی هم نمیرن...

گه شدم...

دلم میخواد از این گه شدنم بنویسم ولی نه ... دلم میخواد از گه شدنم حرف بزنم ... با یه نه چندان نفهم ...

+تاریخ سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 18:20 نویسنده رها |

مصرعی از کامنت یک دوست

 

...کفشهایم رو به فردا پشت در کز کرده اند...

...

+ دو جوابیه به دو دوست:
یک نمیتونم بی ادب باشم نمیدونم چرا...
دو کارم از استراحت گذشته به یه مدت نبودن نیاز دارم که نمیدونم بعدش هم خوب میشه اوضاع یا نه

+دو جوابیه به دو غریبه:
سه نه عاشقم نه درگیر عشق پس نصایح عشق گریزانه بهم نکنید لطفا
چهار میتونی اینجا رو نخونی ... من سیبل فحش های شما نیستم

+تاریخ سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 14:37 نویسنده رها |

یکی هست که میشه همه ی حرفای نگفته اتو بهش بزنی... اونم همه ی حرفای رو دل موندشو...گوش میده و گوش میدی... اما اگه این اتفاق بیفته بعدش تو میمونی و یه دنیا رو اعصابی از حرفای که نباید میزدی و نباید میشنیدی... چرایی برا نباید نداری اما میدونی نباید...مسخره است

اصلن زندگی مسخره است

مرگ لازمم

آیا خدایی هست؟

 

+تاریخ سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 7:30 نویسنده رها |

خیلی رو اعصابه همه چیزت با همه ی خانواده ات فرق کنه... تو رو جدا بدونن... تو رو دور بدونن... هم اونا اذیتن هم تو...
+تاریخ سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 7:28 نویسنده رها |

دلم میخواد بی ادب باشم... حداقل اینجا...

+تاریخ سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 7:27 نویسنده رها |

حالم از این زندگی داره به هم میخوره

بالاش هم نمیارم راحت شم

سِر هم نمیشم بیخیال شم

گیر کردم

مثل موندن تو تب و لرز

+تف

+دلم میخواد رهای اینجا باشم نه دختر وسط هفته ی اونجا

+خدایا بلدی یه ذره خدایی کنی؟ آیا؟

+...

+تاریخ سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 7:24 نویسنده رها |