برای دل خودم...
کله ی صبحه ... باید برم سرکار ... سیستمم روی قبل از تغییر ساعته واسه همین یه ساعت وقت اضافه دارم...

ذهنم پره پرها!!!

منزوی و غزلش برای برادرش که اعدام شد...
دوستم و مخالفت مادر نامزدش با ازدواجشون...


تولد داداشم...
دلم کافی میکس میخواد...


فیسبوکی که به خاطر ادای مسخره ی معلم ویولن ایجاد کردم - ناراحتم از دیدم خیل عظیم آدمهای تنها و بدتر از اون ادا-...
حجاب  و لزوم بودن یا آزادی نبودنش...


کامنتهای ملت برای اون پستی که راجع به هات بودن بود...
ارشد...


زندگی ماشینیمون...
نمازام که بوی گند عادت گرفته و دلخورم...

دوستی که حالش خییییییییییییییلی بده...
دوستایی که ادعای دوستیشون منو کشته ولی بود و نبودشون یکیه... بودشون آزاره چون میگی این همه دوست و ای اوضاع..........نبودشون آزاره چون میگی اون همه دوست خوب داشتم و بیخیالشون شدم.......کلن درگیرم


خدای من و خدایی که ازش دم میزنن...
دیشب بهشت زهرا و اینکه شبها سر قبرمرده ات نمیتونی بری اونم تویی که خانمی!!!- این شمایی که خانمی رو یه جوری گفت انگار من یه موجود جزامی ام که سربازهای اونجا رو حتی اگه وسط قبرستون و دور از بنی بشری باشم مریض میکنم...

راهی که  باید برم تا انقلاب که واسه کاری که بعد همه ی جونمو بگیره و بعد دیگه وقتی واسه زندگی نمونه...
زندگی اینی نیست که الان هست.

 

همین

+تاریخ یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 7:30 نویسنده رها |

دیشب تو راه برگشت کلی دویدم... خیلی خوب بود... حس قدرت با خودش داشت... نمیدونم چون مدتها بود ندویده بودم یا چیز دیگه ای بود

گاهی یه چیز کوچولو خیلی موثره . اونوقت ...

میخواستم بگم دختر بودن باعث میشه به خاطر حرفها و نگاهها همین کوچولوهارو انجام ندی ولی فکر کردم دیدم دختر و پسر نداره چند نفرو دیدی بخوان بدون و بدون!!! چند نفر دلشون میخواد تاب بخورن و میرن میخورن... یا هرچی...

عرف خفه مون کرده

دارم ازش میام بیرون

خوشحالم

 

+تاریخ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:57 نویسنده رها |

ویر نوشتن افتاده به جونم

اما حال نوشتن و فهمیده نشدن ندارم

حال نوشتن و فهمیده شدن هم ندارم

حال نصفه نوشته شدن ندارم

حال نصفه خونده شدن ندارم

حال شدن ندارم

حال ندارم

حال

حالم بده...
بد از جنس مرگی با دلیلی نا معلوم...
حال پاییز ویوالدی...
حال قهوه فروشی خ انقلاب...
حال فنجون چایی یخ کرده...
حال ساز دست گرفته نشده...
حال حس های خفه شده...
حال تاب بازی های نکرده...
حال نامه های سرگشاده...

حال دلم خرابه...

+تاریخ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:31 نویسنده رها |

نیابد نوشت:

 

هات بودن یه درده...

یه درده گنده ...

مثل نقص عضو باید با خودت بکشیش...

حتی اگه کنترلو قفل کردنشو بلد باشی...

نظرمه، حال توضیح هم ندارم.

یا میفهمی یا نمیفهمی

+تاریخ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 8:29 نویسنده رها |

داره تولدم میاد ولی من اصلا خوشحال نیستم... دیگه تولدم منو خوشحال نمیکنه... یاد روزایی میندازتم که نمیدونم خوبه یادشون یا بد... حالم روز به روز بدتره.................

رو به زوالم........

مردنم آرزوست..................

وقتی گرمی و گرمی یه نفرو میدونی... اون چیزی که اون وسط نیست نبودنش چقدر رو اعصابه....

من بروز تمام وجودم... حس هام... زنانگیم... حماقتم... شیطنتم... با مشکل روبروئه....

 

+تاریخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:49 نویسنده رها |

از اون "جودی" پرانرژی یه "آن شرلی" وراج مونده با یه لبخند احمقانه ی همیشگی... همین

 

+تاریخ جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:36 نویسنده رها |

من مانده ام تا تو یادم کنی!!! همین

و این حقیرانه ترین فکر مکتوب شده امه!!!

+ شده ام الاغی مثل همه...میفهمی الاغ!؟

 

+تاریخ جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:20 نویسنده رها |

میگم دارم مثل بقیه میشم

میگه آره

میگم و این خیلی بده

میگه آره

میدونم منظورمو نمیفهمه... میدونم ظاهرمو میگه... میدونم باطنمو نمیبینه... بغضمو میخورم... و سعی میکنم فکر نکنم به اینکه گاهی خواهرت هم نمیفهمه چی میگی...

+دلم زیارت میخواد و گریه

+تاریخ پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:45 نویسنده رها |

یه "خیلی نامردی" رو دلم مونده...

 

+تاریخ چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:12 نویسنده رها |

وقتی رفیق لازم داری... همه کار دارن همه... وقتی رفیق کار نداره... دیگه لازمش نداری...

+این بیان معامله ای مسخره است اما نبودن رفیق هنگام نیاز مسخره تره و این وصل مسخره ی آدمهای به هم از همه مسخره ترتر!

 

+تاریخ جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:46 نویسنده رها |

دلم میخواد اینو به یکی بگم که صدامو نمیشنوه! یعنی کلن گوش نداره! شاید فرک میکنه داره!

ترسوترین مسافر ترانه های خط شکن.............نمیرسی به مقصدت نمیرسی به قلب من

همین

 

+تاریخ پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:51 نویسنده رها |

اومده میگه یا بیکاری یا باباجونت خرجتو میده. دردر قسط و بی پولی و صبح بیداری ۵ صبحو نکشیدی و ...

چرا همه فکر میکنن فقط خودشون هستند که در گیر بدترینهان؟

هر کی به سهم خودش درد داره و اذیته... حالا از بی دردی باشه یا پر دردی!

+ از دیروز که تو دفتر اشکم از الکی - صورت تو صورت مدیرمون! - در اومد یه جوری ام . با اینکه اومد و کلی باهام حرف زد و مثل یه دوست خواست آرومم کنه و از عرف مسخره و آزاردهنده واسه گریه نکردن مردها گفت و اینکه چقدر دلش میخواست مثل من راحت گریه کنه اما حسم یه جوریه!

+ من از نزاع دلم با خودم خبر دارم...

 

+تاریخ پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:50 نویسنده رها |

اگه نتونی برا رفیقت غزل بخونی به چه درد میخوره؟

غزل

و

رفیق

+تاریخ پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:44 نویسنده رها |

و قبول نشدم...همین

 

+تاریخ پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:46 نویسنده رها |

خیلی بده که دو تا وبلاگ دارم... احساس میکنم دو تیکه شدم

اون دختری که همه میشناسن و اونجاست

و این دختری که دلش تاریکه و اینجاست

---------------------------------

دلم کلی گریه میخواد...بی هیشکی... مثل این تنهاهای حقیر هم نیستم که بگم یه شونه میخوام و یه گوش و یه دوست و یه عشق و اینا... دلم فقط تنهایی میخواد... تنهاییه واقعنی... خیلی درد داره که حتی نتونی تنها باشی

------------------------------

امروز مدیرمون یه سری حرفای خوب زد که راجع به تک تکشون میتونم یه پست بذارم اما حسش نیست

------------------------------

پرسه زدن تو انقلاب... ترمز یهو جلوی یه ویترین کهنه و خاک گرفته و یافتن یه خاطره... برا حس خوب امروز کافی بود

---------------------------

دلم میخواد یه غریبه یه روز و نه بیشتر بیاد باهام بشینه رو یه نیمکت... ترجیحا یه پیرمرد قوی باشه... یه نمه به اراجیفم گوش بده بعد یه سیلی محکم بزنه این ور صورتم یکی دیگه هم بزنه همین ور صورتم تا جاش اساسی درد بگیره. بعد هم بره که بره

---------------------------

غم تو دلم نشسته عجیب...

----------------------------

هیچیمم نیست. نه مشکلی نه تهدیدی نه تحقیری نه هیچی ولی نمیدونم چه مرگمه.

---------------------------

مثل کسی ام که بسته شدن دماغش داره خفه اش میکنه و هرچی بقیه میگن بابا دست کن تو دماغتو راه نفستو وا کن فایده نداره. فکر میکنم این کار دور از شان منه. خفه شم بهتره. خفه شدن با عزت! در حماقت

-------------------------

باز هم میگم غرورم نمیذاره خودم با خودم خوشحال باشم

------------------------

یه سلول انفرادی اجاره ای سراغ ندارید!؟

----------------------------

آهای! فکر نکن نفهمیدم. وقتی خودمو میزنم به نفهمی واسه اینه ادای نفهمی رو در آوردن در مقابل کسی که ابله فرضت کرده راحتتره

--------------------------

مرجان! خیلی نارفیقی.......خیییلی... گاهی آدم همه ی دنیارو هم داشته باشه عجیب رفیق لازم میشه. اونم رفیق روزهای مچالگی

-------------------------

همین

 

+تاریخ یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 19:44 نویسنده رها |

وقتی خودت هم حوصله ی حرفهای خودتو نداری یعنی اوضاعت خیلی خرابه نه؟

+حوصله ندارم

 

+تاریخ شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:31 نویسنده رها |

غزل

اشک

آغوش

...

غرور

من

شب

....

+تاریخ جمعه یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:3 نویسنده رها |