|
برای دل خودم...
|
ولی نمیدونم چرا اصلا ذوق ندارم
تا قبل چاپش داشتم از ذوق میمردم اما حالا...
ولی خب بالاخره چاپ شد با اسمی مستعار...
بعد توقع دارن دوستاشون یا اطرافیانشون حالشونو بفهمن درکشون کنن
بعد توقع دارن درگیریشون حل شه
...
هممون حالمون بده... بد...
یهو میپکن
+یه عالمه دلم نبودن میخواد...
اما دیگه نوشتن مثل قبلترها آرومم نمیکنه... چه دری وری نوشتن محض خالی شدن چه نق چه یه چیز درست حسابی ... نوشتنم میاد اما دیگه به دردم نمیخوره...
و چقدر مسخره تا وقتی با یه چیزی میمونیم که به دردمون بخوره...
+رمضان خوش...
چی درسته؟
اصلا اینجا بحث درست و غلطه یا باید به صدای قلبم گوش کنم؟
نگرانم...
فقط میخوام ته دلم قرص باشه همین...
درگیرم
با خودم
با همه چی
سر هیچی...
هیچوقت هیچی تو زندگی آدم مطلق نیست...
چه جوری میشه فهمید که اینجایی که وایسادم همونجاییه که باید... یا راهم همون راهیه که باید... یا ... ؟
همه چی میخواد در عینی که هیچی نمیخواد...
با یه چیز کوچیک خوشحال میشه از یه چیز کوچیک ناراحت میشه...
بچه شده... خوبه ها از بزرگ بودن بهتره ولی خب بچه داری دردسر هم داره...
+این روزها روزها روز نیست... بوی تاریکی میده و بیتفاوتی...
این بی انصافی نیست که یه عده پیش امامشون باشن و امام بهشون بگه از من سوال کنید و اونا به طرز مسخره ای تعداد موی ریشهاشونو بپرسن
اونوقت ما اینجا بمونیم همینجوری
آقا اصلا منم دلم میخواد از امامم سوالای مسخره بپرسم...
بعد از این نقها خواستم تو اتاق خلوتم هم بگم تولدتون مبارک...
همین