برای دل خودم...
بالاخره داستانم چاپ شد

ولی نمیدونم چرا اصلا ذوق ندارم

تا قبل چاپش داشتم از ذوق میمردم اما حالا...

ولی خب بالاخره چاپ شد با اسمی مستعار...

 

+تاریخ شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۲ساعت 13:17 نویسنده رها |

دیدی بعضی ها با خودشون درگیرن انقدر درگیر که حتی پیش خودشون هم نمیتونن خودشون باشن

بعد توقع دارن دوستاشون یا اطرافیانشون حالشونو بفهمن درکشون کنن

بعد توقع دارن درگیریشون حل شه

...

هممون حالمون بده... بد...

+تاریخ جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت 10:54 نویسنده رها |

حالم به هم میخوره از همه ی ادعاهای تهی که اصلا لازم نیست حتی تقی به توقی بخوره تا توخالی بودنشون معلوم شه

یهو میپکن

+یه عالمه دلم نبودن میخواد...

+تاریخ چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:5 نویسنده رها |

نوشتن یه نوع مرهمه یه نوع خود درمانی برای دردهایی که از نظر بقیه نه دردن نه درمان لازم دارن...

اما دیگه نوشتن مثل قبلترها آرومم نمیکنه... چه دری وری نوشتن محض خالی شدن چه نق چه یه چیز درست حسابی ... نوشتنم میاد اما دیگه به دردم نمیخوره...

و چقدر مسخره تا وقتی با یه چیزی میمونیم که به دردمون بخوره...

+رمضان خوش...

 

+تاریخ چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 18:15 نویسنده رها |

کی به کیه؟

چی درسته؟

اصلا اینجا بحث درست و غلطه یا باید به صدای قلبم گوش کنم؟

نگرانم...

فقط میخوام ته دلم قرص باشه همین...

 

+تاریخ پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 11:35 نویسنده رها |

نمیدونم چم شده

درگیرم

با خودم

با همه چی

سر هیچی...

هیچوقت هیچی تو زندگی آدم مطلق نیست...

چه جوری میشه فهمید که اینجایی که وایسادم همونجاییه که باید... یا راهم همون راهیه که باید... یا ... ؟

 

+تاریخ یکشنبه نهم تیر ۱۳۹۲ساعت 10:30 نویسنده رها |

دلم تو یه باغ دیگه است یه جای دیگه سیر میکنه...

همه چی میخواد در عینی که هیچی نمیخواد...

با یه چیز کوچیک خوشحال میشه از یه چیز کوچیک ناراحت میشه...

بچه شده... خوبه ها از بزرگ بودن بهتره ولی خب بچه داری دردسر هم داره...

+این روزها روزها روز نیست... بوی تاریکی میده و بیتفاوتی...

 

+تاریخ دوشنبه سوم تیر ۱۳۹۲ساعت 15:15 نویسنده رها |

کاش میشد بری پیش امامت و ازش سوالاتو بپرسی

این بی انصافی نیست که یه عده پیش امامشون باشن و امام بهشون بگه از من سوال کنید و اونا به طرز مسخره ای تعداد موی ریشهاشونو بپرسن

اونوقت ما اینجا بمونیم همینجوری

آقا اصلا منم دلم میخواد از امامم سوالای مسخره بپرسم...

بعد از این نقها خواستم تو اتاق خلوتم هم بگم تولدتون مبارک...

همین

 

+تاریخ یکشنبه دوم تیر ۱۳۹۲ساعت 23:1 نویسنده رها |