انگار افتادم تو راهی که به اسم یکی دیگه است
بعد به خاطر اینکه همه از این موقعیت تعریف میکنن و واقعن به نسبت معیارهای جامعه خوبه و شاید از خوب بهتر ادمه اش میدم ولی از ته دلم میدونم راه من نیست
یه غمی رو دلمه... نقیض اون گربه هه که دستش به گوشت نمیرسیم... گربه ای ام که دستش به گوشت رسیده ولی نمیدونه واقعن گوشتو دوست داره بخوره یا فکر میکنه دوست داره یا فکر میکنه باید دوست داشته باشه
یه عدم قطعیت وحشتناک
میدونم اگه از این عدم به قطعیت رسیدم مردم... ولی اگه نرسم؟
+تاریخ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 15:30 نویسنده رها
|

خیلی جرئت میخواد که برم کنکور ادبیات بدم؟
بعد ویولونو ادامه بدم؟
همت میخواد که کارمم داشته باشم؟
تفریحمم باشه؟
خانواده هم راضی باشن؟
دلم واسه خودم میسوزه
+تاریخ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 15:20 نویسنده رها
|

دلم غنج میزنه واسه کار تو یه کتابخونه
یه کتابخونه بین یه عالمه کتاب و یه عالمه آدم که حتی شده برای چرت ترین کتاب اومده باشن، واسه کتاب اومدن
+زیاده خواهیه؟
+تاریخ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 15:15 نویسنده رها
|

شمردم... ۹۶ تا شماره به جز همکار و خانواده و فامیل تو گوشیم هست که اسمشون دوسته...
ولی از بین همه ی اینها وقتی میخواستم فقط به یه نفر بگم "بیداری؟" حتی نه واسه اینکه جواب بده فقط واسه این که بدونم یکی هست که بخوام بیدار باشه... یدونه هم نبود
+تاریخ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 15:13 نویسنده رها
|

اگه اینجا به چشم یه عده آشنا نمیرسید که بعدن توضیح بخوان و کندو کاوم کنن.. حتمن لخت حرف میزدم
بی پرده
برهنه
+ ولی حوصله اشو ندارم... شاید هم گفتن میخوام تا نوشتن
+تاریخ شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ساعت 21:46 نویسنده رها
|

وقتی دلت یه عالمه گریه بخواد ولی حتی امامزاده هم نمیتونی بری... چون این خلقت لعنتی باعث میشه به شب و اومدن و خطرات و نسل آدم و حوا بودن انقدر فکر کنی که امامزاده رفتن کوفتت بشه
وقتی سرت داره از تو میترکه و حتی یکی نیست که باهاش کامل بشه حرفید
وقتی سر کارت سرکارت گذاشته و توش گیری
وقتی یه عالمه آدم میشناسی که یکیشون هم آدم حرفهای تو نیست
وقتی دلت یه تنهایی عمیق میخواد تو یه جای دور
صبحها واسه چی باید زود باشی
کامم روا به چی میشه؟
هان؟
جواب میخوام
+تاریخ شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ساعت 21:2 نویسنده رها
|

دلم میخواد هر چی تو مغزمه بنویسم ولی به قول دوریس لسینگ دچار مرض "که چی" شدم با این تفاوت که من مثل آدمهای قصه ی اون همه چی تموم نیستم
+خسته ام
+ دلم سفر میخواد... یه سفر طولانی
+تاریخ شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ساعت 20:58 نویسنده رها
|

کلی ذوق مرگ شده باشی که یه آدم که به کله گنده های هنر وصله از نوشته هات خوشش اومده و واسه کارش ازت دعوت کرده
کلی ضدحال خورده باشی از دوستا و خانواده که اینی که میگی همچین ذوق هم نداره
کلی دل داده باشه به موضوعی که برات از پوست و گوشتت قابل لمس تره
آخرم دلت باهات راه نیادو هرچی مینویسی رو کاغد مهملاتی میشه که حتی نمیخوای باز بخونیش
خیلی با خودم کلنجار رفتم که کم نیارم و نگم چیزی برا نوشتن ندارم
خیلی کلنجار رفتم که دختر این یه شانس عظیمه که شاید تا آخر عمرت تو حسرتش بمونه
ولی آخر دلم رضا نداد ... ننوشتن شرف داره به مزخرف نوشتن
ایمیل دادم که نوشتنم نیومد
کسی سرخودگیمو درک نمیکنه ولی واقعن ناراحتم
+تاریخ شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ساعت 20:56 نویسنده رها
|

لذت بخشه که یکی از نبودنت بگه
حتی با همین جمله ی " رها نیست"
+تاریخ جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 18:22 نویسنده رها
|

اینجا که میام بوی خودم میاد...
دوست دارم اینجارو حتی با خودسانسوری های مزخرفم حتی با ناراحتیم از اینکه دوستایی هستن که اینجا رو میخونن
اینجا رو دوست دارم چون " که چی بشه" ی لعنتی پاش از اینجا بریده است
پ. ن : هنوز دلم میخواد تو یه تیمارستان باشم... یا خودم دیوونه باشم یا با دیوونه ها باشم... آدمهایی که راستکی خودشونن حتی خود بد
+تاریخ جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 18:21 نویسنده رها
|

دلم گرفته... امام رضا میشه امروز زیادی رفاقت کنی واسم؟
+تاریخ پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 1:26 نویسنده رها
|

وقتی از خواب بیدار میشی فقط واسه اینکه یادت رفته قسطتو بدی ... یعنی آلوده ی زندگی مادی شدی... نه؟
+تاریخ پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 1:24 نویسنده رها
|

در مورد موضوعی که میخوام بنویسم هیچی حتی شر و ور هم به ذهنم نمیرسه... انگار یخ زدن کلمه ها توی کوچه پس کوچه های انتظاری که حالا شاید از یه کورسوی بی رنگ و آبی داره به یه جاهای انگارخوبی میرسه
بد موقع یخ زدن خییییییییلی بد موقع
+تاریخ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:20 نویسنده رها
|

روحم زده به جسمم داغونش کرده حالا نشسته اون روبرو آبنبات چوبی میخوره و داغون شدنه رو تماشا میکنه
آبنبات پشت آبنبات
انقدر نوچ شده که دوست نداشته باشم دستم بهش برسه
+تاریخ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:17 نویسنده رها
|

باور کردنی نیست ولی انقدر غرورم بزرگ شده که زورم دیگه بهش نمیرسه
الان با اینکه خیلی دوستش دارم. ازش میترسم. انگار یه جاهایی نمیذاره من خودم باشم...
+تاریخ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:15 نویسنده رها
|

قراره عیدی برا خودم یه عالمه انیمیشن بخرم... فارغ از دنیای نامرد آدمها... تو انیمیشن ها نامردی ها و سختیهاش خوبن ولی تو فیلمها مثل زندگی همه چی بو درد میده حتی خوبیها... میخوام این دردها رو فقط تو کتابها بخونم... دیدنشون آزارم میده...
+تاریخ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:13 نویسنده رها
|

هیچکس نمیتونه درک کنه که مدتهاست بزرگترین هدیه به من کمی سکوته... سکوت
+تاریخ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:10 نویسنده رها
|

هنوزم وقتی ... یه وقتایی تو خیابون، تو اتوبوس، تو یه جاهایی یهویی بغضم میگیره... از بس لوسم... وقتی میبینم بابایی هست و دختری... دختری هست و بابایی
+تاریخ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:9 نویسنده رها
|

دلم میخواد نازم کشیده بشه
به قدری که دلم بهونه گیریش از سرش بیفته
+تاریخ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:8 نویسنده رها
|
