|
برای دل خودم...
|
تو را ظریف اگر آفریدهاست خدا
ولی نخواست که جنس ِضعیف باشی تو
نمی رسی به تماشای طلعت ِخورشید
مگر که ظلمت ِشب را حریف باشی تو
***
همیشه زندگی از ریشهی تو میآید
تو آفریده شدی تا به خاک جان بدهی(*)
تو وجه دیگری از خلقتی و آمدهای
که روی دیگر این سكّه را نشان بدهی
***
به وعدههای دروغین، به اسمهای فریب
اگر که گاه تنت را برهنه میخواهند
میان ِبُرقَع و مَطبَخ، همیشه در پستو
اگر که گاه تو را پشت ِصحنه میخواهند
***
خروج کن، بشکن بت به بت جهالت را
تبر به باور ِناحق، خلیل وار بزن
آهای وارث ِاین درد ِکهنه، دادت را
به گوش ِعالم و آدم دمی هوار بزن
***
اگرچه همهمه پر کردهاست دنیا را
طنین ِناب ِصدایت در این میان گم نیست
سری بلند کن و با سری بلند بگو
که زن برابر ِمرد است، جنس ِدوم نیست...
س.رشیدی پور
حال توضیحشو ندارم.
یادم نی این جمله رو کجا خوندم. شدیدا قبولش دارم
فقط حس گناه نیست که این قدرتو داره باید و نیابدهای خودمون از همه چی بدتره.
پ.ن : تاکید موکد : هوا دو نفره هم باشد در من جمعیتی هست که راحتم نمیگذارد.
حتی نزدیکترین و صمیمیترین آدم زندگی آدم هم حالِ حال بدیتو نداره
کافیه حالت خیلی بد باشه یا طولانی بد باشی یه خیلی بدیِ مستمر، تا ببینی که هیشکی دیگه هواتو نداره هوا که هیچ حالتم نداره.
کافیه که بیفتی و نتونی پاشی ... خیلی بهت لطف کنن دستتو میگیرن ولی هیشکی پاشدنو یادت نمیده.
کافیه که چند روز نجنگی همه چی از دستت میره
کافیه کم بیاری تا بفهمی تنهایی خیلی تنها...
تصمیم گرفتم تو حال زندگی کنم.
البته کار سختیه - و حالا حالاها کار داره تا اونی بشه که میخوام ولی میشه آهسته آهسته - برای کسی که یه عمره داره با نگاه به دیروز و امروز زندگی میکنه.
لذت محتمل فردا لذت امروزو زهرمار میکنه و کمر خوشحالی امروز زیر بار سنگین ناراحتی دیروز خم میشه.
چارچوب و مرزهای خودم کمه چارچوب و مرزهای بقیه هم میره رو اعصابم.
باید و نبایدهایی که قبولشون ندارمو از دیروزها با خودم خرکش میکنم بی دلیل... ب ی د ل ی ل...
از هرچی مرز و خط و دیوارو پرده است متنفرم.
همه جا رو پنجره میخوام.
دلم میخواد یه مدت برم تو کما هم تنوعه هم استراحته هم هیجان، بعد مثل این فیلمها روحمو برم دوروبر آدمهای زندگیم و جواب سؤالایی رو که نپرسیدم یا پرسیدم و جواب نگرفتم یا جواب گرفتم و قانع نشدم یا قانع شدم و باور نکردمو پیدا کنم.
شبها حرفهایی برای زدن هست که هیچوقت توی روز زده نمیشه، حرفهای عجولی که اگر زده نشن میرن و دیگه برنمیگردن فقط جای پاشون تا مدتها هست. مثل سنگینی سایه ی کسی که رفت قبل از اینه وقت کنی باهاش حرف بزنی.
توی زندگی بود و نبود آدم فرقی نداره، این جا فرقی نداره تو دل آدمها باشه یا کنارشون یا تو خونه باشه یا محل کار، اگه نباشی یکی دیگه به جات میره سرکار، کسانی که دوستت دارن چند وقت که بگذره به نبودنت عادت میکنن، اگه چند وقت بعد رفتنت برگردی و یه سری بزنی میبینی که جات هیچ جا خالی نیست.
ناز ندیده که گرفته بشه میشه نیاز
دقیقا و کاملا از هر جهت مثل شقاق که ندیده گرفته بشه میشه بواسیر
به همین عمق و به همین چندشی
بدون اینکه به چیزی فکر کنی
بدون اینکه به چیزی فکر کنه
و
...
همین
اون وقتهایی که به جای عصبانیت خنده ام میگیره
به جای قاطعیت خنده ام میگیره
به جای ناراحتی خنده ام میگیره
به جای خندیدن خنده ام میگیره...
بقیه هم این خنده رو میذارن پای هر چیزی که برا خودشون خوشاینده و من باز هم خنده ام میگیره!!!
ثبت موقت های اینجا از پست ها بیشتر شده...!
این سبک زندگی تا کجاهای وجودم ریشه دوونده که حتی سر نخش هم به سختی دیده میشه