برای دل خودم...

تو را ظریف اگر آفریده‌است خدا

ولی نخواست که جنس ِضعیف باشی تو

نمی رسی به تماشای طلعت ِخورشید

مگر که ظلمت ِشب را حریف باشی تو

***

همیشه زندگی از ریشه‌ی تو می‎آید

تو آفریده شدی تا به خاک جان بدهی(*)

تو وجه دیگری از خلقتی و آمده‎ای

که روی دیگر این سكّه را نشان بدهی

***

به وعده‎های دروغین، به اسم‌های فریب

اگر که گاه تنت را برهنه می‌خواهند

میان ِبُرقَع و مَطبَخ، همیشه در پستو

اگر که گاه تو را پشت ِصحنه می‌خواهند

***

خروج کن، بشکن بت به بت جهالت را

تبر به باور ِناحق، خلیل وار بزن

آهای وارث ِاین درد ِکهنه، دادت را

به گوش ِعالم و آدم دمی هوار بزن

***

اگرچه همهمه پر کرده‌است دنیا را

طنین ِناب ِصدایت در این میان گم نیست

سری بلند کن و با سری بلند بگو

که زن برابر ِمرد است، جنس ِدوم نیست...

 

س.رشیدی پور

+تاریخ سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:12 نویسنده رها |

باید یه منبعی باشه که آدم بره از توش پیدا کنه که وقتی یکی بهت فلان جمله رو میگه دقیقا یعنی چی...

حال توضیحشو ندارم.

 

+تاریخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:17 نویسنده رها |

" یه لذت هایی هست که حس گناه فاتحه اشونو میخونه "

یادم نی این جمله رو کجا خوندم. شدیدا قبولش دارم

فقط حس گناه نیست که این قدرتو داره باید و نیابدهای خودمون از همه چی بدتره.

پ.ن : تاکید موکد : هوا دو نفره هم باشد در من جمعیتی هست که راحتم نمیگذارد.

 

+تاریخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:16 نویسنده رها |

حتی نزدیکترین و صمیمیترین آدم زندگی آدم هم حالِ حال بدیتو نداره

کافیه حالت خیلی بد باشه یا طولانی بد باشی یه خیلی بدیِ مستمر، تا ببینی که هیشکی دیگه هواتو نداره هوا که هیچ حالتم نداره.

کافیه که بیفتی و نتونی پاشی ... خیلی بهت لطف کنن دستتو میگیرن ولی هیشکی پاشدنو یادت نمیده.

کافیه که چند روز نجنگی همه چی از دستت میره

کافیه کم بیاری تا بفهمی تنهایی خیلی تنها...

 

+تاریخ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:25 نویسنده رها |

تصمیم گرفتم تو حال زندگی کنم.

البته کار سختیه - و حالا حالاها کار داره تا اونی بشه که میخوام ولی میشه آهسته آهسته - برای کسی که یه عمره داره با نگاه به دیروز و امروز زندگی میکنه.

لذت محتمل فردا لذت امروزو زهرمار میکنه و کمر خوشحالی امروز زیر بار سنگین ناراحتی دیروز خم میشه.

چارچوب و مرزهای خودم کمه چارچوب و مرزهای بقیه هم میره رو اعصابم.

باید و نبایدهایی که قبولشون ندارمو از دیروزها با خودم خرکش میکنم بی دلیل... ب ی د ل ی ل...

از هرچی مرز و خط و دیوارو پرده است متنفرم.

همه جا رو پنجره میخوام.

 

 

+تاریخ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:24 نویسنده رها |

 

دلم میخواد یه مدت برم تو کما هم تنوعه هم استراحته هم هیجان، بعد مثل این فیلمها روحمو برم دوروبر آدمهای زندگیم و جواب سؤالایی رو که نپرسیدم یا پرسیدم و جواب نگرفتم یا جواب گرفتم و قانع نشدم یا قانع شدم و باور نکردمو پیدا کنم.

 

 

+تاریخ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:20 نویسنده رها |

شبها حرفهایی برای زدن هست که هیچوقت توی روز زده نمیشه، حرفهای عجولی که اگر زده نشن میرن و دیگه برنمیگردن فقط جای پاشون تا مدتها هست. مثل سنگینی سایه ی کسی که رفت قبل از اینه وقت کنی باهاش حرف بزنی.

 

 

+تاریخ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:19 نویسنده رها |

توی زندگی بود و نبود آدم فرقی نداره، این جا فرقی نداره تو دل آدمها باشه یا کنارشون یا تو خونه باشه یا محل کار، اگه نباشی یکی دیگه به جات میره سرکار، کسانی که دوستت دارن چند وقت که بگذره به نبودنت عادت میکنن، اگه چند وقت بعد رفتنت برگردی و یه سری بزنی میبینی که جات هیچ جا خالی نیست.

 


ادامه مطلب
+تاریخ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:18 نویسنده رها |

ناز ندیده که گرفته بشه میشه نیاز

دقیقا و کاملا از هر جهت مثل شقاق که ندیده گرفته بشه میشه بواسیر

به همین عمق و به همین چندشی

 

 

+تاریخ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:17 نویسنده رها |

بهترین دوست آدم اونه که پیشش میتونی راحت گریه کنی

بدون اینکه به چیزی فکر کنی

بدون اینکه به چیزی فکر کنه

 

+تاریخ جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 22:13 نویسنده رها |

هوا داره یه بند میگه: بیا قدم بزن بیا راه برو بیا نفس بکش

 


ادامه مطلب
+تاریخ سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 23:37 نویسنده رها |

...

و

...

همین

 

+تاریخ سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 18:54 نویسنده رها |

گاهی وقتها بیشتر میخوام خودمو خفه کنم

اون وقتهایی که به جای عصبانیت خنده ام میگیره

به جای قاطعیت خنده ام میگیره

به جای ناراحتی خنده ام میگیره

به جای خندیدن خنده ام میگیره...

بقیه هم این خنده رو میذارن پای هر چیزی که برا خودشون خوشاینده و من باز هم خنده ام میگیره!!!

 

+تاریخ جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 9:50 نویسنده رها |

باید یه عالمه قفل تو جیبم باشه مثل نخود کشمش مامان بزرگ، یه وقتهایی راه که میرم به دهن آدمها یه قفل بزنم تا واسه یه مدت کوتاه هم که شده همه ساکت شن...

 


ادامه مطلب
+تاریخ پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:4 نویسنده رها |

قبل از اینکه "نجوم مقدماتی" پاس کنم عاشق نجوم بودم...
ادامه مطلب
+تاریخ سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ساعت 22:30 نویسنده رها |

با دل خودم هم تعارف دارم

ثبت موقت های اینجا از پست ها بیشتر شده...!

این سبک زندگی تا کجاهای وجودم ریشه دوونده که حتی سر نخش هم به سختی دیده میشه

 

+تاریخ سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ساعت 11:33 نویسنده رها |