برای دل خودم...

آدم چه موجود عجیبه!

یه روز از افسردگی داده فشرده میشه یه روز سرخوشه...

البته شاید هم این خودش یعنی من خیلی مریضم😄

امروز بعد از سالها رفتم آرایشگاه برای ابروم، باحال بود...

+تاریخ سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۳ساعت 21:59 نویسنده رها |

یوسف فرهادی یادی کرد از وبلاگ‌نویسی

جالبه که همین دیروز من برگشتم اینجا

گفت همه دپرس بودن،

همه دختر پاییز و مرد تنها بودن،

تم همه دارک بود،

هیشکی با هویت خودش نبود،

خودش هم جزء همینا بوده و در کل حرفش این بود وبلاگ اون موقع محتوای مفید نداشته و الان داره

راست میگه الان همه دنبال اینن بگن ما حرف به دردبخوری داریم ولی وبلاگ اون موقع یه چیزی داشت:

برای نویسنده‌هاش بود، واسه خودِ خودمون، نه واسه پز و نخ واسه از قافله عقب نموندن. واسه بی‌پرده بودن

خوبه که هنوز اینجام و راستش خیلی خوبه که کسی نیست اینجا... اینجوری رهاترم

+تاریخ دوشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۳ساعت 13:17 نویسنده رها |

همیشه میشه از نو شروع کرد

می‌خوام جبران کنم

نه!

گند بزنن به این جمله...

می‌خوام از نو شروع کنم

میخوام واقعا شروع کنم...

تنها... هر چی شد. شد.

+تاریخ یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ساعت 23:28 نویسنده رها |

گاهی خجالت می‌کشم

از رفتار خانواده‌ام در صورتی‌که تقصیر من نیست

از شکمم

از کک‌مک‌هام

از تیپم

از صدام

از عمری که گذشت...

گاهی درد دارم از بطالت...

+تاریخ یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ساعت 23:27 نویسنده رها |

سطحی شدم

میگن پیر بشی خرفت میشی... خرفت شدم؟

+تاریخ یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ساعت 23:25 نویسنده رها |

کاش بشه همش اینجا باشم

اینجا امنه

اینجا دلم قرصه

اینجا غمم مال خودمه

+تاریخ یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ساعت 23:24 نویسنده رها |

چرا دلم می‌خواد یکی منو بخونه؟

خودم کافی نیستم؟

چرا خدا ما رو ساخت؟

خودش کافی نبود؟

آیا خدایی هست؟

آیا "من"ی هست؟

+تاریخ یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ساعت 23:24 نویسنده رها |

خوندن خودم عالمی داره

دلم برای خودم واقعا تنگ شده

منِ۳۶ساله که داره به منِ ۲۴ساله حسودی می‌کنه که چقدر شعر بلد بود و چقدر حس شاعرانگی داشت

پیر شدم

پیرتر از خودم....

+تاریخ یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ساعت 23:22 نویسنده رها |

سریال در انتهای شب عجب چیزیه! تابوشکن از نوع خوب...

واقعا سکس و لذت دوطرفه چیزیه که باید ازش حرف زد.

من درگیرشم، دوستم درگیرشه، همسایه درگیرشه، شخصیت توی رمان سده ۱۶ درگیرشه، شخصیت رمان امروز هم درگیرشه!

-مادام بوواری رو دارم می‌خونم.-

ولی حرف ازش کمه، یه جایی می‌خوندم زنها امیال جنسی‌شون خیلی بکر و رها مونده برای همین هم دوجنس‌خواهی در اونها بیشتره هم پیچیدگی نیازها و خواسته‌ها

در مقابل مردها به خاطر فشار اجتماعی شکل تثبیت‌شده‌ای از نیاز و ارضای جنسی توی ذهنشونه و تقریبا معلومه چی میخوان

من اضافه می‌کنم که شکل ارگاسم و انزال و حتی زمان طبیعی به اوج رسیدن هم خودش در شکل‌دهی این تفاوت مرد و زن کم‌تاثیر نیست و از طرفی هم مردها بیشتر نتیجه‌گرا هستن تا فرایندمحور در صورتی که زنها اونایی‌ان که حداقل توی سکس دوست دارن از مسیر لذت ببرن

و اون مردی که بلد بشه مسیر رو برای همراهش لذت‌بخش کنه خودش لذتی رو می‌چشه که برای خودش تازگی داره

یاد یه قسمت از فرندز افتادم: جویی به دلیل نباید ارضا شه ولی همخوابه داره و مانیکا بهش پیشنهاد میده که امشب به اون فکر کن نه به خودت ... بعد از اجرا جویی خودش حس می‌کنه به درجه‌ی بالاتری از لذت رسیده و به نظرم همینه واقعا...

+تاریخ یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ساعت 21:59 نویسنده رها |

باید دوباره با اینجا دوست شم

به خودم و نوشتن از خودم نیاز دارم

به خودم و صحبت با خودم نیاز دارم

من آدم دفتر خاطرات نیستم

آدم نوشتن تو نت گوشی نیستم

آدم اینجام....

ویرگول خوبه برای نوشتنهای هدف‌دار

ولی اینجا!!! اینجا جای دنج خودمه، فقط برای خودم.

+تاریخ یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ساعت 21:51 نویسنده رها |

برای شروع دوباره مروری باید

خودم را خواندم!! و چه خواندنی... بغض و آه و لبخند

حال این روزام شبیه اردیبهشت 92 بود

و زندگی ما نیز چون تاریخ تکرار میشود

 

پ.ن: زین پس زیاد سر خواهم زد به این کنج خلوت دلم

+تاریخ شنبه سی ام آذر ۱۳۹۸ساعت 16:12 نویسنده رها |

من خوشبختم؟

گاهی از خودم میپرسم و همیشه جوابایی که به خودم میدم مسخره است

ولی دیشب جوابشو کشف کردم

عامل بدبختی آدمها تنهاییه و عامل خوشبختی چیزی که باهاش اون تنهایی رو پر میکنن.

مهم نیست با چی پر بشه، کار، خدا، کتاب، دوست، همسر، روزمرگی، بیخیالی و چه و چه و چه. ولی مهمه که پر بشه

اونی که پرش میکنه خوشبخته و اونی که نه بدبخته و اونی که ادای خوشبختی درمیاره بدبخت تر!

اما

اونی از همـــــــــــــــــــه خوشبختره که تنهاییشو با خودش پر میکنه

 

+تاریخ شنبه سی ام آذر ۱۳۹۸ساعت 15:26 نویسنده رها |

و من برگشتم

از سالهای سکوت به اتاق تنهاییم

خوش آمدم

+تاریخ شنبه سی ام آذر ۱۳۹۸ساعت 15:23 نویسنده رها |

 دارم خودم دق میدم... بدبختی اینه که هیچ گیر و گوری هم نیست که بندازی تقصیر اون

+تاریخ یکشنبه یکم اسفند ۱۳۹۵ساعت 19:33 نویسنده رها |

بعد از سه سال هیچ گهی نشدم!

همونم که بودم

خسته تر

تپل تر

... تر

+تاریخ دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۵ساعت 22:41 نویسنده رها |

سگ شدنم شده عادت

...

 

+تاریخ جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:35 نویسنده رها |

دلم میخواد بشینم کلی نق بزنم و اصلن هم خودمو درگیر دلیلش نکنم

بعد بقیه بگردن دنبال یه راهی که با خوشحالی ختم کنن این نق رو اعصابو

مثل بچه وقتی نمیدونه چه مرگشه و فقط ونگ میزنه حتی بی فکر به اینکه میره رو اعصاب بقیه یا حتی تر بی فکر به اینکه اون بقیه هیچ کاری نمیتونن بکنن یا هر کوفت دیگه ای که ما باید بهش فکر کنیم و بفهمیم ولی بچه اصلن تو کتش نمیره

 

+تاریخ جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:10 نویسنده رها |

انگار افتادم تو راهی که به اسم یکی دیگه است

بعد به خاطر اینکه همه از این موقعیت تعریف میکنن و واقعن به نسبت معیارهای جامعه خوبه و شاید از خوب بهتر ادمه اش میدم ولی از ته دلم میدونم راه من نیست

یه غمی رو دلمه... نقیض اون گربه هه که دستش به گوشت نمیرسیم... گربه ای ام که دستش به گوشت رسیده ولی نمیدونه واقعن گوشتو دوست داره بخوره یا فکر میکنه دوست داره یا فکر میکنه باید دوست داشته باشه

یه عدم قطعیت وحشتناک

میدونم اگه از این عدم به قطعیت رسیدم مردم... ولی اگه نرسم؟

 

+تاریخ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 15:30 نویسنده رها |

خیلی جرئت میخواد که برم کنکور ادبیات بدم؟

بعد ویولونو ادامه بدم؟

همت میخواد که کارمم داشته باشم؟

تفریحمم باشه؟

خانواده هم راضی باشن؟

دلم واسه خودم میسوزه

 

+تاریخ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 15:20 نویسنده رها |

دلم غنج میزنه واسه کار تو یه کتابخونه

یه کتابخونه بین یه عالمه کتاب و یه عالمه آدم که حتی شده برای چرت ترین کتاب اومده باشن، واسه کتاب اومدن

+زیاده خواهیه؟

 

+تاریخ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 15:15 نویسنده رها |

شمردم... ۹۶ تا شماره به جز همکار و خانواده و فامیل تو گوشیم هست که اسمشون دوسته...

ولی از بین همه ی اینها وقتی میخواستم فقط به یه نفر بگم "بیداری؟" حتی نه واسه اینکه جواب بده فقط واسه این که بدونم یکی هست که بخوام بیدار باشه... یدونه هم نبود

 

+تاریخ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 15:13 نویسنده رها |

اگه اینجا به چشم یه عده آشنا نمیرسید که بعدن توضیح بخوان و کندو کاوم کنن.. حتمن لخت حرف میزدم

بی پرده

برهنه

+ ولی حوصله اشو ندارم... شاید هم گفتن میخوام تا نوشتن

+تاریخ شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ساعت 21:46 نویسنده رها |

وقتی دلت یه عالمه گریه بخواد ولی حتی امامزاده هم نمیتونی بری... چون این خلقت لعنتی باعث میشه به شب و اومدن و خطرات و نسل آدم و حوا بودن انقدر فکر کنی که امامزاده رفتن کوفتت بشه

وقتی سرت داره از تو میترکه و حتی یکی نیست که باهاش کامل بشه حرفید

وقتی سر کارت سرکارت گذاشته و توش گیری

وقتی یه عالمه آدم میشناسی که یکیشون هم آدم حرفهای تو نیست

وقتی دلت یه تنهایی عمیق میخواد تو یه جای دور

صبحها واسه چی باید زود باشی

کامم روا به چی میشه؟

هان؟

جواب میخوام

 

+تاریخ شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ساعت 21:2 نویسنده رها |

دلم میخواد هر چی تو مغزمه بنویسم ولی به قول  دوریس لسینگ دچار مرض "که چی" شدم با این تفاوت که من مثل آدمهای قصه ی اون همه چی تموم نیستم

+خسته ام

+ دلم سفر میخواد... یه سفر طولانی

 

+تاریخ شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ساعت 20:58 نویسنده رها |

کلی ذوق مرگ شده باشی که یه آدم که به کله گنده های هنر وصله از نوشته هات خوشش اومده و واسه کارش ازت دعوت کرده

کلی ضدحال خورده باشی از دوستا و خانواده که اینی که میگی همچین ذوق هم نداره

کلی دل داده باشه به موضوعی که برات از پوست و گوشتت قابل لمس تره

آخرم دلت باهات راه نیادو هرچی مینویسی رو کاغد مهملاتی میشه که حتی نمیخوای باز بخونیش

خیلی با خودم کلنجار رفتم که کم نیارم و نگم چیزی برا نوشتن ندارم

خیلی کلنجار رفتم که دختر این یه شانس عظیمه که شاید تا آخر عمرت تو حسرتش بمونه

ولی آخر دلم رضا نداد ... ننوشتن شرف داره به مزخرف نوشتن

ایمیل دادم که نوشتنم نیومد

کسی سرخودگیمو درک نمیکنه ولی واقعن ناراحتم

+تاریخ شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ساعت 20:56 نویسنده رها |

لذت بخشه که یکی از نبودنت بگه

حتی با همین جمله ی " رها نیست"

 

+تاریخ جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 18:22 نویسنده رها |

اینجا که میام بوی خودم میاد...

دوست دارم اینجارو حتی با خودسانسوری های مزخرفم حتی با ناراحتیم از اینکه دوستایی هستن که اینجا رو میخونن

اینجا رو دوست دارم چون " که چی بشه" ی لعنتی پاش از اینجا بریده است

پ. ن : هنوز دلم میخواد تو یه تیمارستان باشم... یا خودم دیوونه باشم یا با دیوونه ها باشم... آدمهایی که راستکی خودشونن حتی خود بد

 

 

+تاریخ جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 18:21 نویسنده رها |

دلم گرفته... امام رضا میشه امروز زیادی رفاقت کنی واسم؟

+تاریخ پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 1:26 نویسنده رها |

وقتی از خواب بیدار میشی فقط واسه اینکه یادت رفته قسطتو بدی ... یعنی آلوده ی زندگی مادی شدی... نه؟

 

+تاریخ پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 1:24 نویسنده رها |

در مورد موضوعی که میخوام بنویسم هیچی حتی شر و ور هم به ذهنم نمیرسه... انگار یخ زدن کلمه ها توی کوچه پس کوچه های انتظاری که حالا شاید از یه کورسوی بی رنگ و آبی داره به یه جاهای انگارخوبی میرسه

بد موقع یخ زدن خییییییییلی بد موقع

 

+تاریخ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:20 نویسنده رها |