|
برای دل خودم...
|
آدم چه موجود عجیبه!
یه روز از افسردگی داده فشرده میشه یه روز سرخوشه...
البته شاید هم این خودش یعنی من خیلی مریضم😄
امروز بعد از سالها رفتم آرایشگاه برای ابروم، باحال بود...
یوسف فرهادی یادی کرد از وبلاگنویسی
جالبه که همین دیروز من برگشتم اینجا
گفت همه دپرس بودن،
همه دختر پاییز و مرد تنها بودن،
تم همه دارک بود،
هیشکی با هویت خودش نبود،
خودش هم جزء همینا بوده و در کل حرفش این بود وبلاگ اون موقع محتوای مفید نداشته و الان داره
راست میگه الان همه دنبال اینن بگن ما حرف به دردبخوری داریم ولی وبلاگ اون موقع یه چیزی داشت:
برای نویسندههاش بود، واسه خودِ خودمون، نه واسه پز و نخ واسه از قافله عقب نموندن. واسه بیپرده بودن
خوبه که هنوز اینجام و راستش خیلی خوبه که کسی نیست اینجا... اینجوری رهاترم
همیشه میشه از نو شروع کرد
میخوام جبران کنم
نه!
گند بزنن به این جمله...
میخوام از نو شروع کنم
میخوام واقعا شروع کنم...
تنها... هر چی شد. شد.
گاهی خجالت میکشم
از رفتار خانوادهام در صورتیکه تقصیر من نیست
از شکمم
از ککمکهام
از تیپم
از صدام
از عمری که گذشت...
گاهی درد دارم از بطالت...
سطحی شدم
میگن پیر بشی خرفت میشی... خرفت شدم؟
کاش بشه همش اینجا باشم
اینجا امنه
اینجا دلم قرصه
اینجا غمم مال خودمه
چرا دلم میخواد یکی منو بخونه؟
خودم کافی نیستم؟
چرا خدا ما رو ساخت؟
خودش کافی نبود؟
آیا خدایی هست؟
آیا "من"ی هست؟
خوندن خودم عالمی داره
دلم برای خودم واقعا تنگ شده
منِ۳۶ساله که داره به منِ ۲۴ساله حسودی میکنه که چقدر شعر بلد بود و چقدر حس شاعرانگی داشت
پیر شدم
پیرتر از خودم....
سریال در انتهای شب عجب چیزیه! تابوشکن از نوع خوب...
واقعا سکس و لذت دوطرفه چیزیه که باید ازش حرف زد.
من درگیرشم، دوستم درگیرشه، همسایه درگیرشه، شخصیت توی رمان سده ۱۶ درگیرشه، شخصیت رمان امروز هم درگیرشه!
-مادام بوواری رو دارم میخونم.-
ولی حرف ازش کمه، یه جایی میخوندم زنها امیال جنسیشون خیلی بکر و رها مونده برای همین هم دوجنسخواهی در اونها بیشتره هم پیچیدگی نیازها و خواستهها
در مقابل مردها به خاطر فشار اجتماعی شکل تثبیتشدهای از نیاز و ارضای جنسی توی ذهنشونه و تقریبا معلومه چی میخوان
من اضافه میکنم که شکل ارگاسم و انزال و حتی زمان طبیعی به اوج رسیدن هم خودش در شکلدهی این تفاوت مرد و زن کمتاثیر نیست و از طرفی هم مردها بیشتر نتیجهگرا هستن تا فرایندمحور در صورتی که زنها اوناییان که حداقل توی سکس دوست دارن از مسیر لذت ببرن
و اون مردی که بلد بشه مسیر رو برای همراهش لذتبخش کنه خودش لذتی رو میچشه که برای خودش تازگی داره
یاد یه قسمت از فرندز افتادم: جویی به دلیل نباید ارضا شه ولی همخوابه داره و مانیکا بهش پیشنهاد میده که امشب به اون فکر کن نه به خودت ... بعد از اجرا جویی خودش حس میکنه به درجهی بالاتری از لذت رسیده و به نظرم همینه واقعا...
باید دوباره با اینجا دوست شم
به خودم و نوشتن از خودم نیاز دارم
به خودم و صحبت با خودم نیاز دارم
من آدم دفتر خاطرات نیستم
آدم نوشتن تو نت گوشی نیستم
آدم اینجام....
ویرگول خوبه برای نوشتنهای هدفدار
ولی اینجا!!! اینجا جای دنج خودمه، فقط برای خودم.
برای شروع دوباره مروری باید
خودم را خواندم!! و چه خواندنی... بغض و آه و لبخند
حال این روزام شبیه اردیبهشت 92 بود
و زندگی ما نیز چون تاریخ تکرار میشود
پ.ن: زین پس زیاد سر خواهم زد به این کنج خلوت دلم
من خوشبختم؟
گاهی از خودم میپرسم و همیشه جوابایی که به خودم میدم مسخره است
ولی دیشب جوابشو کشف کردم
عامل بدبختی آدمها تنهاییه و عامل خوشبختی چیزی که باهاش اون تنهایی رو پر میکنن.
مهم نیست با چی پر بشه، کار، خدا، کتاب، دوست، همسر، روزمرگی، بیخیالی و چه و چه و چه. ولی مهمه که پر بشه
اونی که پرش میکنه خوشبخته و اونی که نه بدبخته و اونی که ادای خوشبختی درمیاره بدبخت تر!
اما
اونی از همـــــــــــــــــــه خوشبختره که تنهاییشو با خودش پر میکنه
و من برگشتم
از سالهای سکوت به اتاق تنهاییم
خوش آمدم
همونم که بودم
خسته تر
تپل تر
... تر
...
بعد بقیه بگردن دنبال یه راهی که با خوشحالی ختم کنن این نق رو اعصابو
مثل بچه وقتی نمیدونه چه مرگشه و فقط ونگ میزنه حتی بی فکر به اینکه میره رو اعصاب بقیه یا حتی تر بی فکر به اینکه اون بقیه هیچ کاری نمیتونن بکنن یا هر کوفت دیگه ای که ما باید بهش فکر کنیم و بفهمیم ولی بچه اصلن تو کتش نمیره
بعد به خاطر اینکه همه از این موقعیت تعریف میکنن و واقعن به نسبت معیارهای جامعه خوبه و شاید از خوب بهتر ادمه اش میدم ولی از ته دلم میدونم راه من نیست
یه غمی رو دلمه... نقیض اون گربه هه که دستش به گوشت نمیرسیم... گربه ای ام که دستش به گوشت رسیده ولی نمیدونه واقعن گوشتو دوست داره بخوره یا فکر میکنه دوست داره یا فکر میکنه باید دوست داشته باشه
یه عدم قطعیت وحشتناک
میدونم اگه از این عدم به قطعیت رسیدم مردم... ولی اگه نرسم؟
بعد ویولونو ادامه بدم؟
همت میخواد که کارمم داشته باشم؟
تفریحمم باشه؟
خانواده هم راضی باشن؟
دلم واسه خودم میسوزه
یه کتابخونه بین یه عالمه کتاب و یه عالمه آدم که حتی شده برای چرت ترین کتاب اومده باشن، واسه کتاب اومدن
+زیاده خواهیه؟
ولی از بین همه ی اینها وقتی میخواستم فقط به یه نفر بگم "بیداری؟" حتی نه واسه اینکه جواب بده فقط واسه این که بدونم یکی هست که بخوام بیدار باشه... یدونه هم نبود
بی پرده
برهنه
+ ولی حوصله اشو ندارم... شاید هم گفتن میخوام تا نوشتن
وقتی سرت داره از تو میترکه و حتی یکی نیست که باهاش کامل بشه حرفید
وقتی سر کارت سرکارت گذاشته و توش گیری
وقتی یه عالمه آدم میشناسی که یکیشون هم آدم حرفهای تو نیست
وقتی دلت یه تنهایی عمیق میخواد تو یه جای دور
صبحها واسه چی باید زود باشی
کامم روا به چی میشه؟
هان؟
جواب میخوام
+خسته ام
+ دلم سفر میخواد... یه سفر طولانی
کلی ضدحال خورده باشی از دوستا و خانواده که اینی که میگی همچین ذوق هم نداره
کلی دل داده باشه به موضوعی که برات از پوست و گوشتت قابل لمس تره
آخرم دلت باهات راه نیادو هرچی مینویسی رو کاغد مهملاتی میشه که حتی نمیخوای باز بخونیش
خیلی با خودم کلنجار رفتم که کم نیارم و نگم چیزی برا نوشتن ندارم
خیلی کلنجار رفتم که دختر این یه شانس عظیمه که شاید تا آخر عمرت تو حسرتش بمونه
ولی آخر دلم رضا نداد ... ننوشتن شرف داره به مزخرف نوشتن
ایمیل دادم که نوشتنم نیومد
کسی سرخودگیمو درک نمیکنه ولی واقعن ناراحتم
حتی با همین جمله ی " رها نیست"
دوست دارم اینجارو حتی با خودسانسوری های مزخرفم حتی با ناراحتیم از اینکه دوستایی هستن که اینجا رو میخونن
اینجا رو دوست دارم چون " که چی بشه" ی لعنتی پاش از اینجا بریده است
پ. ن : هنوز دلم میخواد تو یه تیمارستان باشم... یا خودم دیوونه باشم یا با دیوونه ها باشم... آدمهایی که راستکی خودشونن حتی خود بد
بد موقع یخ زدن خییییییییلی بد موقع