برای دل خودم...
بزرگترین مشکل زندگی های ما اینه که بلد نیستیم حرف بزنیم

اگر حرف زدن بلد باشیم و تفاوت ها رو قبول کنیم زندگی همه چیش حله!!! تضمین میکنم

 

+تاریخ پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۱ساعت 15:19 نویسنده رها |

از سخت ترین کارهای مغز اینه که بعد از انجام یه کاری یا زدن یه حرفی به اونچه که بقیه ممکنه برداشت کنن فکر نکنه

ممکنه بقیه فکر کنن بچه ای،ادا در میاری،احمقی،مغروری،دروغگویی و ...

ممکنه بقیه از هر کارت یه برداشتی داشته باشن...برداشتهایی که خیلی با منظورت فرق داره

اما اینها نباید ذهن آدمو مشغول کنه...مهم اینه که اون جور باشی که میخوای...

اینها رو میگم تا به خودم گوشزد کنم و مغزم توجیه بشه که فکر به این چیزها مزخرفه...اما طول میکشه تا بفهمه!

 

+تاریخ شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 17:26 نویسنده رها |

"پدرم ، آرد گندمزار کدام پوچ آبادی را آورد
و مادرم در نیستی کدام تنور نان پخت
که اینطور از هیچ تهی ترم"
 

 

+تاریخ جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ساعت 15:14 نویسنده رها |

به یه فصل موندن توی تیمارستان احتیاج دارم

با یه پتو و یه بالش و یه جایی که کسی نباشم

بعد از اون شاید برای همیشه خوب شدم

 

+تاریخ جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ساعت 12:16 نویسنده رها |

قرار بود وقتی دیدمت...

...

قرار بود،

ولی نشد!


حیف..

حیف که به چشمانت قول داده ام

وگرنه

به اندازه ی کافی

بغض برای رها کردن دارم.


چشمانم

دو پرتقال خونی

که شورش را درآورده اند!

 

+تاریخ جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ساعت 12:14 نویسنده رها |

"گیسوانم
نوازش
دستی را
می خواهد
با طعم
نــــــــــاز…
نه نیــــــــــــاز…"

پ.ن:گاهی از یه دیگرنوشت خیلی خوشم میاد

 

+تاریخ سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 14:59 نویسنده رها |

"چقدر جای خالیت حس میشه"

این روزها این اس ام اسیه که زیاد واسم میاد و دلم میخواد در جوابش بگم پیش خودم هم جای خالیم خیلی حس میشه!

 

+تاریخ یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 1:31 نویسنده رها |

بعضی وقتها لازمه برم حموم بشینم زیر دوش خودمو بغل کنم و هر چقدر دلم خواست گریه کنم

پ.ن:باورم نمیشه من همون بچه ی شیطون و سرخوش چند سال پیشم!

 

+تاریخ جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 15:22 نویسنده رها |

"گاه گمان نمیکنی و میشود...گاه نمیشود که نمیشود..."

پ.ن:انسان امروز مدعي است كه كوره راه هاي مريخ راشناخته است درحالي كه هنوز با كوچه پس كوچه هاي دلش بيگانه است!(سلمان هراتی)

 

+تاریخ پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 12:10 نویسنده رها |

راست میگن اگه همیشه باشی دل بقیه رو میزنی؟

راست میگن به هرکی زیاد مطمئنی حالت گرفته میشه؟

راست میگن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها؟

راست میگن اونایی که میگن اینها راست نیست؟

 

اگه با بودنت دل کسی رو میزنی همون بهتر که طرف دلزده بشه و بره

اگه حالت گرفته بشه بهتر از اینه که به هیشکی مطمئن نباشی

از چیزکی که هست تا چیزی که مردم میگن فاصله زیاده

مهم نیست راست میگن یا نه مهم اینه که من چجوری ببینم

 

+تاریخ چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 19:41 نویسنده رها |

گاهی احساس میکنم چقدر آدمها غرق تجمل شدن!!! حرف از پز دادن و اینها خیلی گذشته،غرق که میگم یعنی واقعا غرق!!! و چقدر حال میده از نظر این آدمها "امل" باشی...
+تاریخ دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:53 نویسنده رها |

-میخواهم بیخیال باشم در روزگار چرخشهای 180 درجه!

پ.ن:چقدر از آدمیت برامون مونده!؟


+تاریخ شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:46 نویسنده رها |

دلم میخواد زندگی رو زندگی کنم نه اینکه بهش عادت کنم..........................

+تاریخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:20 نویسنده رها |

زندگیم شده یه حرکت لنگشی حول سقوط و صعود،یه نوسان کم دامنه حول رکود،مثل یه فرفره ی مچاله شده!

پ.ن:گاهی فکر میکنم بقیه چجوری زندگی میکنن؟!


+تاریخ یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 14:44 نویسنده رها |

بعد این همه محرم دیدن و یاد اون ایام کردن الان بلدیم تو عاشورای زندگیمون چیکار کنیم؟!


+تاریخ جمعه سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 12:50 نویسنده رها |