برای دل خودم...
اومدم اینجا از یه چیزی که خیلی ناراحتم میکنه بنویسم ولی گذرم افتاد به یه وبلاگی که طرف اوضاعش خیلی ناجور بود!خفه خون گرفتم!


+تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 12:1 نویسنده رها |

-تو سینه ام قلبم داره یخ میزنه اونوقت تو سرم کوره روشن کردن

-زمین تب زده انسان عصر یخ بندان...و من میان تب و انجماد سرگردان

-مرا به دلخوشی عشق زندگی مدهید...به عشق راضیم اما به مرگ محتاجم

-دلم مرگ میخواد ولی یه مرگی که بعدش نیستی باشه ... از ریخت هستی خسته شدم...

-این حالم گذراست اما جدیدا زود به زود گذرش اینطرفها میفته!


+تاریخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ساعت 0:45 نویسنده رها |

خسته شدم

خسته شدم از خسته شدن!

+تاریخ جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ساعت 10:20 نویسنده رها |

گه گیجه گرفتم...


+تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ساعت 21:59 نویسنده رها |

وقتی یه نفرو واقعا دوست داری مزخرف بودن خودت بیشتر به چشم میاد و اونوقته که میفهمی چقدر خودخواه میتونی باشی!


+تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ساعت 21:57 نویسنده رها |

نه مراد بودن جالبه نه مرید...اما گاهی زندگیم عارف لازم میشه!

 

+تاریخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 23:4 نویسنده رها |

این بارون منو دیوونه کرد

بیرون داره شرشر بارون میاد و من اینجا نشستم و نمیتونم برم بیرون

لعنت بر...بر... بر هر چی که نمیذاره من الان برم زیر بارون...

 

+تاریخ سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ساعت 20:50 نویسنده رها |

ما توی تضاد غوطه وریم اونوقت انتظار داریم بی تضاد باشیم!

توی دنیایی هستیم که با یه اتفاق بهمون نشونن میده که چقددددددر بزرگه،با همون اتفاق وهمون موقع که داره نشون میده چقدر بزرگه بهمون میفهمونه که چقددددددددر کوچیکه!

توی یه لحظه میتونی یه عالمه حس متضاد داشته باشی،مریض باشی و احساس سلامتی کنی،خوشبخت باشی و احساس بدبختی کنی،و به عکس 

اصلا یه روزهایی خودم انقدر در تضاد با خودمم که درکش برا خودم سخت میشه!

با همه ی این تضادها نمیدونم کی و کِی بهمون یه لباسی پوشونده که فشار همه ی این تضادها رو تو یه تعادل نگه میداره و از کجا معلوم شاید دلیل تعادلمونو همین تضادها قرار داده...

به هر حال زندگی اینجوری قشنگتره

 

+تاریخ یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:29 نویسنده رها |

دلم میخواد الان غروب باشه و من توی پارکی که یه عالمه بچه توش بازی میکنن بشینم و کرانچی بخورم!

 پ.ن:لوس شدم...لوس تر شدم...دلم بچگی میخواد و بچگی کردن...

پ.ن.تر:حالم خوبه اما میخوام خوبتر باشه!!!

 

+تاریخ شنبه بیستم آبان ۱۳۹۱ساعت 13:46 نویسنده رها |

دلم میخواد یه عالمه حرف بزنم...دری وری و مزخرف بگم...چشمها و گوشهامو ببندم و بدون دیدن و شنیدن عکس العملها و حرفها فقط حرف بزنم...بعدش که خالی شدم یه نفس عمیق بکشم و برم قدم بزنم...

حالم خییلی گرفته است...هر کاری میخوام بکنم یه "نه" گنده اون وسط پیداش میشه...

 

+تاریخ سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 17:6 نویسنده رها |

دلم میخواد برم تو خودم یکی از این "من" ها رو بیارم بیرون دست و پاشو ببندم و بگم خفه شو و همینجا بمون هر وقت خواستمت خودم میام سراغت...

 

+تاریخ یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۱ساعت 8:42 نویسنده رها |

گاهی آدم به تنهایی احتیاج داره...نه گاهی نه...همیشه لازمه تو زندگی یه جایی هم واسه تنهایی باز باشه...تنهایی از اون چیزهاست که یه نمه عدم تعادل توش زندگی رو تلخ میکنه...زندگی های الان ما نه جا واسه تنهایی داره و نه وقت! و این خییلی بده...

 

+تاریخ شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 6:5 نویسنده رها |

امروز یه حس دوست نداشتنی رو دیدم شاید هم این حس منه ولی مهم اینه که منو یاد اون حس دوست نداشتنی انداخت...مینویسم تا از ذهنم بره بیرون.

 


ادامه مطلب
+تاریخ جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 21:5 نویسنده رها |

امشب اصلا ساعت جلو نمیره...لجبازتر از زمان وجود نداره...همیشه سرعتشو در جهت مخالف نظر تو تنظیم میکنه...

سر آن ندارد امشب که برآرد آفتابی!

 

+تاریخ پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 2:6 نویسنده رها |

از تعلیق متنفرم...

 

+تاریخ سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:24 نویسنده رها |

به تعداد آدمها دنیا وجود داره

به تعداد آدمها حقیقت وجود داره

هر کسی دنیا و حقیقت ها رو از دید خودش میبینه

با این حساب هیچی مطلق نیست

در عین یکی بودن همه چیز، هیچ وحدانیتی وجود نداره

...

+تاریخ سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۱ساعت 12:0 نویسنده رها |

پیشتر عاشق ِکسی بودم، دختری اهل ِاین حوالی بود

نه مدل، نه ستاره، نه مانکن، ساده اما عجیب عالی بود

مثل ِقالیچه‌ی پرنده، مدام از خوشی توی ابرها بودم

روزهایم ستاره باران و رنگ ِشبهام پرتقالی بود

من به پاییز فکر می‌کردم، زیر چتری که مشترک می‌شد

شعر از لای دفترم می‌ریخت، دست ِجیبم اگرچه خالی بود

شعر در من شبیه یک چشمه، بی‌توقف مدام می‌جوشید

مملکت رنگ و بوی دیگر داشت، مملکت غرق ِخشکسالی بود

کار، کم کم رقیب ِشعرم شد تا که از هفت خوان عبور کنم

خوان ِهفتم نگاه ِاو بود و اولی، مشکلات ِمالی بود

ناگهان دیر شد، چه زود و چه بد، به همین سادگی و تلخی رفت

بعد من ماندم و دلی مبهوت، ظاهرا وقت ِماستمالی بود

پیش ِیک مرد ِمردتر از من، در لباس ِعروس می‌خندید

مثل بخت ِبد ِنداشته‌ام، رنگ ِماشینشان ذغالی بود

مادرم از مخاطب ِغائب، صبح تا شب سوال می‌پرسد

من صریحا دروغ می گویم: بانوی شعرها خیالی بود...

 

پ.ن:این شعر منو یاد یکی از دوستان انداخت که زندگیشو واقعا خراب کرد،بد رفت رو مخم نوشتمش شاید از مغزم بره بیرون

 

+تاریخ دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 8:31 نویسنده رها |

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم...

پ.ن:همه چیز زندگی لذت بخشه به جز صبر و انتظار...

+تاریخ دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 8:8 نویسنده رها |

پاییز برگ ریز غم انگیز آه خیز...

 

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه‌های تازه بیارد، خدا کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است

جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها

یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ... صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند
+تاریخ شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ساعت 20:59 نویسنده رها |

کاش زندگیم دو روز داشت

سه‌شنبه و پنج‌شنبه

حالا چهارشنبه هم چون بین العلاقتینه! ایراد نداره باشه...

+تاریخ سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ساعت 11:37 نویسنده رها |

خلوتم آرزوست...

پ.ن:گاهی تنها چیزی که لازم دارم قدم زدنه،شب،یه جای خلوت...بعدش معجزه میشه...معجزه

+تاریخ دوشنبه یکم آبان ۱۳۹۱ساعت 21:52 نویسنده رها |

حتما باید نتونستنو تجربه کنم تا بفهمم بعضی از تونستن ها کوچیک،ولی حیاتیه!

یه روزهایی با اعتماد به نفس با چهار پنچ خط نوشته رو یه کاغذ تیکه پاره میرفتم کنفرانس میدادم بدون اینکه کم بیارم...امروز حتی برای کوچیک ترین حرف زدنها ذهنم کم میاره!!!

انگار که تمام انرژی ذهنم یه جای دیگه صرف میشه...کجاشو نمیدونم...

+تاریخ دوشنبه یکم آبان ۱۳۹۱ساعت 21:50 نویسنده رها |