برای دل خودم...
امروز تو کل راه هنزفریمو گذاشتم تو گوشم و شروع کردم به حرف زدن با یه گوش موهومی اونور گوشی...

گوش موهومی لااقل بلده گوش بده...

داشتم میترکیدم...

دلم میخواد با توضیح حالم بنویسم ولی خسته ترم از توضیح.

+امروز "ضد" فاضل رو گرفتم تو کل مسیر داشتم میخوندمش خییییلی چسبید دلم واسه غزل و خیابون گردی با خودم تنگ شده بود

 

 

+تاریخ چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ساعت 20:6 نویسنده رها |

"وقتی کسی با شما مانند یک گزینه رفتار میکند

با خارج کردن خود از معادله به او کمک کنید تا انتخاب هایش را محدود کند

به همین سادگی"

 

با این جمله اساسی موافقم...

+کلی حرف دارم اما خواب نمیذاره...

+زخم نیزه چقدر طول میکشه تا خوب بشه؟

+تاریخ یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:49 نویسنده رها |

یکی اومده لینک یه وبلاگی رو داده و میگه برو بخونش طرف اصلا مثل تو نمینویسه ولی نمیشه بخونمش و یاد تو نیفتم

جالب شد رفتم که بخونم

که دیدم جاییه که یه دوست! قدیمی مینویسه

+اگه بشه گفت دوست... اگه بشه گفت قدیمی... اگه بشه ...

+اعصابم خورد شد

+میدونم هم خلم هم دیوونه هم سادیسمی و متاسفانه هم احمق

+چشمی که میبندت!

+تاریخ یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ساعت 23:0 نویسنده رها |

یه عالمه دوست داری که همشون آدمهای خوبی ان...

همه فکر میکنن چقدر تو خوشحالی و چقدر روابط حسنه ی اجتماعی داری...

وقتی از تنهایی ها و غم هاشون میگن و میگم که میفهممتون با یه پوزخند دردناک میگن تو مگه این چیزها رو میفهمی؟!

------------------------

من اوضاع ازونا بدتره... تعدد دوستها حتی اگر خوب هم باشن تنهایی عمیق یه آدمو پر نمیکنه... حالا بگذریم از ادم یا حوا یا لیلا* بودنه

وقتی دلت میگیره و بین این همه دوست حتی دلت نمیخواد با یه نفر بحرفی

وقتی میخوای با یکی حرف بزنی ولی بین این همه آدم هیشکی اونی نیست که گوشی باشه واسه حرفات

وقتی یه اتفاق خییییلی خوب واست افتاده و تو حتی یه نفرو ژیدا نمیکنی که واسش تعریف کنی...

خیلی دردت میگیره که یکی بگه تو هم مگه میفهمی تنهایی یعنی چی...؟

---------------------

دلم بیشتر گرفت

----------------------

 

+تاریخ جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 19:33 نویسنده رها |

+یه بغضی تو گلومه که نه میره نه میاد وایساده سر راه...

+نمیدونم چرا این خط چار مترو بوی تف میده!!!

+امروز دلم برای قبلنام تنگ شد. شیطونیامو اینا...نمیخوام جو این آدما منو بگیره و بشم مثل همه ولی داره میگیره...

+این غرور لعنتیم نمیذاره یه بار حتی پیش خودم دلمو خالی کنم و خلاص... میگم غرورم داره خودمو له میکنه اغراق نی

+حالم خوب نیست... هر چند همه چیز خوبه... دلم روزهایی رو میخواد که یه کوه مشکل داشتیم اما دلم فوران نشاط بود...

+خدایا! فاطیما رو مادر دار کن لطفا... نگرانشم

+دلم میخواد اینجا مزخرف بنویسم . همین

+تاریخ پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 19:41 نویسنده رها |

دلم آنقدر گرفته است که چشمم را تو

+دلم برای اون دوستِ هم مدرسه ایِ خودم "آنقدر تنگ است که نگو"...

+تاریخ سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 18:44 نویسنده رها |

دلم میخواد اینجا

و هر جایی که دستم میرسه بنویسم

آهای!!! اونی که نیستی... جات خیلی خالیه... همین

+ درخت کوچک تنها به باد عاشق بود... و باد بی سر و سامان... و باد سرگردان...

+تاریخ دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 13:6 نویسنده رها |

میدونم پرروییه اما هست

دلم میخواست یک دهم اونقدری که من به این بچه ها توجه میکنمو خوب و بد و خوش اخلاقی و بد اخلاقیشونو دوست دارم

یک با من اینجوری بود

نه رو حساب نسب و وظیفه

رو حساب خودم

فقط خودم

+ یه عالمه بغض + یکی دو قطره اشک + یه نیش باز

 

+تاریخ یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۲ساعت 19:11 نویسنده رها |

وقتی مریضیت که هیشکی ازش خبر نداره یهو عود میکنه

داغونترت میکنه

کلافه ای که چرا نمیتونی با کسی راجع بهش حرف بزنی... آقا اصلا نق بزنی... غر بزنی...

اما وقتی یه دفعه وسط سرفه هات یه تیکه گوشت میاد بیرون... چیزی که فقط تو فیلمها دیدی و تو کتابا خوندی... چیزی دکتر خیلی دور و بعید میدونتش

اونوقت کلافه نیستی دیگه

حس میکنی تو غربت داری زندگی میکنی...

ترس و غربت و دلگیری با هم میاد رو دلت میشینه و تو صاف میری که بخوابی...

 همین.

 

+تاریخ جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۲ساعت 14:25 نویسنده رها |

پرورشگاهی بودن میشه بک گراند زندگیت و همه جا باید با سطح فکر مردم سروکله بزنی

+خدایا! این انصافه!؟

 

+تاریخ چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 16:47 نویسنده رها |

غرورم داره خودمو له میکنه...

 

+تاریخ سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:35 نویسنده رها |