برای دل خودم...
چشم بسته،انگشت روی کتابخونه...

چپ:من بودم و علی و یه میدون دشمن

راست من:گل آورده ام برایتان!

چپ تو:دیر میرسی.

چپ:جنجال برانگیز، اما زیبا

راست:من سفرهای زیادی در این سیاره ی جهنمی که سه چهارمش را آب گرفته داشته ام...

راست:صراحت یک شاعر در به کار بردن تعبیری که بیش از حد نخ نما شده ...

راست:فردا بعد از ظهر،تجریش،رستوران برگ...

چپ:من...من همیشه همین جوری بودم؟

راست:الان به آسمان مشهد مقدس وارد شدیم.

پ.ن:ایندفعه زیادی جالب بود...

+تاریخ چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ساعت 20:18 نویسنده رها |

خسته شدم از اینکه همه چی یه جورایی به پول ربط داره...

برخورد آدمها،لحن هاشون،رفت و آمدهاشون،دیدشون،همه چی...

کسی مقصر نیست ها شرایط ایجاب میکنه ولی این ایجابو دوست ندارم احساس بدی دارم...

زندگی پولکی خیلی بیمزه ی مسخره ی به دردنخوره...

+تاریخ چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ساعت 11:2 نویسنده رها |

امروز بهترین روز تولدم بود

 

 

+تاریخ دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ساعت 20:45 نویسنده رها |

سال بیست و چهارم هم گذشت و هیشکی مارو نکشت!

 

+تاریخ دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ساعت 10:29 نویسنده رها |

نیاز آدم باید سر وقت برطرف بشه وقتی از وقتش گذشت دیگه به درد نمیخوره

مثل وقت ناهار که گشنه ی گشنه منتظر هم سفره اتی و وقتی دیر میاد دیگه فایده نداره سیر نشدی ولی بی میلی...

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:54 نویسنده رها |

فهمیدنم سخت هست ولی ممکنه...

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:51 نویسنده رها |

لوس نوشت: انقدر حساس شدم که خودم دارم بالا میارم...

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:50 نویسنده رها |

گوشه ترین گوشه ی دنیا رو میخوام که برم بشینم زانوهامو بغل کنم و تا وقتی که خالی نشدم گریه کنم

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:46 نویسنده رها |

خدایا میشه چند دقیقه بیای پیشم بشینی؟ فقط بیای بشینی همین

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:45 نویسنده رها |

۲۵ سالمه ولی قد ۲۵۰سال "حرف نگفته باد کرده دلم را" که گفتنشون بادمو بیشتر میکنه

تا حالا غمباد گرفتی؟

سخت زندگی نکردم تلخ زندگی کردم

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:44 نویسنده رها |

آویزون نوشت: میشه زیاد باشی؟ اصلا زیادی باشی؟ انقدر باشی که ازت پر بشم؟ انقدر که جایی خالی نمونه...

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:42 نویسنده رها |

تو حالت گذارم از خودم به خود"م"

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:41 نویسنده رها |

روراست نوشت: مثل من ای دوست بسی هست و نیست

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:40 نویسنده رها |

"من با یقین کافر جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند"

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:39 نویسنده رها |

وبلاگ خودمه دلم میخواد پشت سر هم آپ کنم

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:38 نویسنده رها |

"عقیق بوسه هم دیگر علاج تشنگی ها نیست"

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:37 نویسنده رها |

کاش خدا بودم میگفتم "باش" و "میشدی"

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:35 نویسنده رها |

خودخواه نوشت: دلم بودن میخواد بودنی از جنس خودم فقط خودم

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:34 نویسنده رها |

بی چشم و رو نوشت: چرا دقیقا وقتی میخوام نیستی؟!

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:31 نویسنده رها |

قبلتر فکر میکردم بیان و یه جورایی خروجی آدمها مهم نیست وقتی طرفو یه نمه بشناسی خودت میفهمی ... الان فهمیدم اشتباه میکردم نفهمیدنش به کنار حال گیریش هم به کنار گیج میشی

قبلتر فکر میکردم هر چی رو بخوام میگم بی توجه به عواقب ... ولی الان فهمیدم عواقب به کنار حال گیریش به کنار غرورم چی پس

قبلتر فکر میکردم از هر دستی بدی از همون پس میگیری ...الان فهمیدم دست با دست و پس دادن با پس دادن فرق داره

قبلتر فکر میکردم یه کم حساسم...الان فهمیدم لوسم لوس

پ.ن:خورد تو حالم...

+تاریخ شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 10:14 نویسنده رها |

-خودم دارم واسه خودم زیر و رو میکشم!

-اون تاسه که پیدا کردم گمونم کلی حرف داشت یا داره

-نه بهشت میخوام نه از جهنم میترسم ولی "جهانم بی الف است"

-"هستی ام دردآلود مسایل کوچک است"

-وقتی میدونی چه مرگته و نمیتونی کاری کنی یه عذابه،وقتی نمیدونی چه مرگته چند تا؟

-یه چیزی...نه چند تا چیز میخوام بگم که هنوز خیلی زوده

+تاریخ جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ساعت 11:24 نویسنده رها |

از انقلاب توی مرسدس قیدار بودم و به حرفهاش با شهلا گوش دادم... و چه خوبه وقتی که اونچه تو ذهنها میگذره و به زبون نمیادو میشه خوند...
+تاریخ پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ساعت 20:57 نویسنده رها |

دیگه نمیدونم

من "خدا"م

یا خدا "من"ه!!

+تاریخ سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:5 نویسنده رها |

یه حرفهایی زدنش عواقب داره

نزدنش عذاب...

 

+تاریخ دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 13:14 نویسنده رها |

یه وقتی به یه چیزی معتاد میشی انقد که بدون اون میلنگی بعد یه مدت به خودت گیر میدی که از این لنگش دربیای،ترک میکنی بعدتر میرسی به جایی که له له میزنی واسه نعشگی ولی دیگه فایده نداره ترک که میکنی دیگه برگشتنت هم هیچ فایده ای نداره دیگه نعشه نمیشی

به نوشتن معتاد بودم ولی ترک کردم...ترک...

+تاریخ شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 22:59 نویسنده رها |

۱.

کاش مـن دیگری می شدم

می نشستم مقابل خودم، سراپا گوش می شدم

تا بفهمم حرف حسابم چیسـت ؟

۲.

دلم برای اون روی سگم تنگ شده…

۳.

اینجای زندگی دلم خیلی گرفته...

۴.

انگار در مكثی خالی میان دو دقیقه ی پرهیاهو نشسته ام

میان بی نهایت گذشته و بی نهایت فردا...

 

+تاریخ شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 16:6 نویسنده رها |

از دیروز دارم فکر میکنم چه مرگم شده یا مرگم چش شده...به همه چی فکر کردم...بیمزه شدن غذاها،کش اومدن روزها در عین زود گذر بودن،کلافگی،زود تموم شدن،گم شدن واژه ها،بی انگیزگی،بهم ریختگی و ...

اما چرا؟...


ادامه مطلب
+تاریخ شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 10:25 نویسنده رها |

میخکوب شدم در مکتب "منیسم"

پ.ن:حالم عجیب خوب نیست...

+تاریخ جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱ساعت 16:31 نویسنده رها |

شدم یه زبون نفهم

دیگه زبون خودم هم نمیفهمم...

...

+تاریخ چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 14:24 نویسنده رها |

بیکرانه است دریا

کوچیکه قایق من

و چه دوره ساحل...

+تاریخ سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:50 نویسنده رها |