برای دل خودم...
چقدر بده

نه

چقدر تلخه

نه

چقدر دردناکه که آدم باید به فکر درآمد هم باشه

انقدری که این فکر میشه همه ی فکر آدم....

+حال نق هم ندارم

 

+تاریخ شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:21 نویسنده رها |

میگه کاش پسر بودی

خداروشکر که کاشها واقعی نمیشن اصلا یه جور بار هرگز هم با خودشون دارن

اگه پسر بودم دیگه همینی هم که ازم مونده نمیموند

من نه از جنس آدم میتونم باشم نه حوا من فقط میتونم یه لیلا باشم با همون خصوصیات احمقانه...

 

+ لیلا یه افسانه است -زن آفریده شده ی قبل از حوا - و اصلا منظورم لیلیٍِ مجنون نیست

 

+تاریخ شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:19 نویسنده رها |

دیگه از اینکه گوش باشم خسته شدم

وقتی گوش باشی باورشون میشه که زبون نداری

یا اگه داری حرفی نداری

+بیچاره مامانم، با منِ الاغ حرف میزنه و منی که اصلا تو خودم هم نیستم .... اصلا نیستم... مثل بز نگاش میکنم... حرفهاش حتی اگه رو اعصابترین حرفهای دنیا هم باشه بی شعوریه گوش ندم ... .لی متاسفانه بی شعور هم شدم...

 

+تاریخ شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:16 نویسنده رها |

بهم میگه این یه ماهه به چیزی فکر نکن

حال ندارم جوابشو بدم

ولی خدایی خودت اینی که میگی در توانت هست. توان منِ ناتوان به کنار

 

+تاریخ شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:12 نویسنده رها |

دلم میخواد یه مدت خودم با خودم باشم

اصلا جهنم جای دور و اینا هم نمیخواد یه اتاقی که چند وقت یکی سراغم نیاد

+اگه در توانم بود چند روز میرفتم یه هتل تو همین پایتخت خراب شده

+آرزو: یه کلبه تو جنگل و من و ساز و همین.

 

 

+تاریخ شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:11 نویسنده رها |

اگه روزها حرفامو اینجا نریزم تا شب نمیتونم هیچ کاری بکنم انقدر که از همه جام مزخرف میریزه بیرون

 

+تاریخ شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:8 نویسنده رها |

تازگیا ناخودآگاه تو صحبتها آدمها امتحان پس میدن

این دفعه ی آخر تو حرفهام خیلی حرفهای نباید و خیلی نقدها و از همه مهمتر خیلی دلخوری ها رو به دوستم گفتم

اما به طرز باورنکردنی ای نشنید

+نمیگم شنیده نشدن خوشحال کننده است اما گاهی خالی کننده است

 

+تاریخ شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:7 نویسنده رها |

اعتراف میکنم هر شب که میخوابم نگران مردنم نگرانم که الان بمیرم چقدر کثیفم

...

+تاریخ شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:4 نویسنده رها |

خواهر داشتن خوبه

مخصوصا وقتی حرفهای گلوگیرتو میفهمه

...

+تاریخ شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:2 نویسنده رها |

دلم گرفته

مثل چاه دستشویی

بویش هم راه افتاده

بوی گندش

...

+تاریخ شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:1 نویسنده رها |

رو صندلی انتظار میشینم گلهای باغ حسرتو میچینم

یا مثل سابق میشی برمیگردی یا نمیخوام دیگه تو رو ببینم

 

+ تهدیدی برای رها

+تهدیدی برای اون منم

 

+تاریخ جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ساعت 19:55 نویسنده رها |

بعضی شبها انقدر شکنجه واره که صبح باورم نمیشه جون سالم به در برده ام...

زندگی ...

زندگی گه مال این روزهام مثل آدمس دهنی شل شده ی چسبیده به صورتمه که با ور رفتن باهاش فقط بیشتر به گند کشیده میشه...

+خفه خون

 

+تاریخ جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ساعت 11:2 نویسنده رها |

نامه ی سرگشاده را مانم...

+خفه خون

 

+تاریخ پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:28 نویسنده رها |

امروز یه عالمه حرف داشتم

یک عالمه

اما هیچ کدومو نزدم

نه چون حال نداشتم یا بیفایده بود نه

چون خسته شدم انقدر من حرف زدم

گاهی آدم دلش واسه حرف شنیدن تنگ میشه

...

+تاریخ پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:21 نویسنده رها |

دلم میخواد مریض شم یه مریضی که بندازتم تو رختخواب

دیگه هم نه مثل قبلنا دلم نازکش میخواد نه همراه نه هیشکی

فقط من باشم و هذیون

 

+تاریخ پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:16 نویسنده رها |

هیچی نمیتونه لذت اینکه بچه از بغل مامانش بخواد بیاد بغل تو رو از بین ببره یا کم کنه

جز این جمله

"کی بشه بچه ی خودت بغلت باشه؟"

 

+تاریخ پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:13 نویسنده رها |

دلم میخواد با دستای خودم خفه اش کنم

حالا خفه نه ولی دلم میخواد یه بار با مشت بزنم تو دهنش

مردک ابله

خداروشکر که دیدارهای سالی یه بار داریم. فکر میکنه زنها آفریده شدن برای خدمت به مردها

فکر میکنه

اصلا این ادم فکر هم میکنه

خدایا خیلی بدجنسی

میبینی من خودم درب و داغونم از عمد این آدمها رو الان باید...

یعنی شک ندارم اگه مرد بودم بیخود و بی جهت، دقیقا بیخود و بی جهت  یه بار اساسی میزدمش...

میدونم چرت مبگم اما میخوام لااقل فکر کنم با یه اگری این کارو میکردم.

 

+تاریخ پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:10 نویسنده رها |

دلم میخواد یه عالمه نق بزنم

یه عالمه...

 


ادامه مطلب
+تاریخ پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:4 نویسنده رها |

دلم میخواد دیگه اینجا نیام ولی مغزم میترکه

لااقل اینجا سطل آشغال خوبیه

گاهی عادت شاید بد هم نباشه

+حس آدمی رو دارم که تو یه تصادف ناجور پاهاش داغون شده و حال واسه دوباره راه افتادن با بچه ی هشت ماهه هم رده است... منتها با حسرت فراغت بال همرده هاش...

 

+تاریخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۲ساعت 17:26 نویسنده رها |

اعتراف میکنم دو تا از اعترافامو نمیخوام اینجا اعتراف کنم

چون اینجوری هم تو ذهنم کمرنگ میشه هم وجدانم یادش میره هم غرورم نمیذاره...

 

+تاریخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۲ساعت 17:18 نویسنده رها |

زلزله میاد

و

منی که خودخواهانه و احمقانه و بی فکر و عقل میگم

کاش اینجا میومد.

نه اینکه مردن بخوام ها نه دیگه  نه.

ولی زندگی گند شده... آره خیلی چیزها دست منه تغییر دادنش و ... قبول ولی خیلی تر هم دست من نیست

...


ادامه مطلب
+تاریخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۲ساعت 17:16 نویسنده رها |

زمانی که هنو آدم بودم خوره ی پایان نامه ها و سمینارهای بچه های فلسفه و ادیان بودم

از اون دوران کپی پایان نامه هاشون مونده که الان که دیگه آدم نیستم به جای چرک نویس استفاده میکنم

چند روزه اینی که چرک نویسم شده پ.ن ی مربوط به تشابهات تورات و قرآن در توبه است...

جالبش اینه که یه صفحه اش ناقص کپی شده ...

سه بار کپی شده...

سر وتهش نیست...

فقط اانجاس هست

"هیچ چیز نزد خداوند دوست داشتنی تر از جوان توبه کار نیست"

+ دارم وسوسه میشم آشتی کنم...

+گاهی قهر بودن راحت تره. نه حرفی نه حدیثی نه درخواستی نه معذرتی

 

+تاریخ یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت 19:4 نویسنده رها |

الان بزرگترین مشکل من اینه که میدونم "من میتونم"

واسه همین شنیدن این جمله با ژست روحیه دادن و مشاورگرایانه! رو اعصابه

گاهی باید فکر کنی نمیتونی

یا بدونی نمیتونی

تا واقعا بشه

...

تا بخوای به خودت ثابت کنی که میتونی

 

+تاریخ شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:16 نویسنده رها |

مزخرف ترین جمله در مقابل "دلم گرفته" اینه: چرا؟

 

+تاریخ شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:14 نویسنده رها |

اعتراف میکنم...
ادامه مطلب
+تاریخ جمعه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۲ساعت 21:0 نویسنده رها |

دیشب از داغ شما فال گرفتم،آمد

دوش می آمد و رخساره...نگویم بهتر!

+ ... کلا نگویم بهتر...

+...

+تاریخ پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:55 نویسنده رها |

توی تموم راه سعی کردم هیچ چیزی برام قشنگ نباشه...
ادامه مطلب
+تاریخ پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:39 نویسنده رها |

عزراییل جان!

سلام

میشه رو حساب دوستی یه قرار با من بذاری؟

یا اگه سرت شلوغه بیام بشینم بین نوبت منو ببینی....

 

+تاریخ چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 14:25 نویسنده رها |

برخلاف همیشه که دلم نرسیدن میخواد

این دفعه دلم رسیدن میخواد

رسیدن به آخرش

به ته

پای رفتن

حال نشستن

و لذت تماشا رو دادم به بقیه

دیگه رفتنم نمیاد....

 

+تاریخ چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 13:53 نویسنده رها |

گه مال شدن زندگی یعنی همین...

+ میخوام بی ادب باشم.

+تاریخ چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 13:33 نویسنده رها |