برای دل خودم...

دلم میخواد دری وری بگم،پرت و پلا و بیربط ...

به طرز عجیبی شبیه پنج سال پیش شدم، کلافه و ناراحت و دم به گریه...چرا آخه؟ هیچی که شبیه اون روزها نیست! نمیدونم. اصلا وقتی این ریختی ام فکر کردنم نمیاد، تجزیه تحلیلم سِر میشه !

بعدِ نماز جماعت راه میفتم برم خونه...هوای این موقع رو خیلی دوست دارم... خیابونها و بلاتکلیفی هوا بین تاریک شدن و نشدن...از جاهای مختلف صدای مناجات میاد...بوی دم غروبهای قم میاد...از کنار نیمکتها که رد میشم چقدر دلم برا پارک رفتن با هم خوابگاهی ها تنگ میشه...تصمیم میگیرم یه مقدار مسیرو پیاده برم...از زیر طاقهای این مسیر با اون نورهای رنگی رنگی... بوی روزهای درد میاد بوی روزهایی که حالم ازشون بهم میخوره... دارم از نزدیکی دبیرستانم رد میشم... باورم نمیشه که چهارسال از عمرمو به گند کشوندم...چهار سال شکنجه ...چهار سال عذاب...تنهایی...درد...رکود...سقوط...و آخرهاش دیگه عبور...هنوزم یاد اون روزها یه بغض تلخ میشه تو گلوم...آخرین نیمکت مسیرم جای یه آقای سنگیه که رو نیمکت نشسته و دستش هم انداخته روی میله ی بالایی و امروز یه شاخه مریم تو دستشه!...دارم این حرفهارو با خودم زمزمه میکنم و تک و توک آدمهایی که از کنارم رد میشن تو دلشون میگن "اصلا بهش نمیاد دیوونه باشه، خدا شفا بده"...نمیفهمم کی رفتم رو پل عابر...این پل تنها چیزیه که بوی اون روزها رو نمیده... از خیابونهای کج متنفرم ...باید تمامتو کج کنی که ببینی آیا کسی قصد داره بهت بزنه یا نه... و هیچوقت کسی بهت نمیزنه...هیچوقت... نهایت عواقب بی احتیاطیت میشه چهار تا فحش که معنی دوتاشم نمیدونی... تک تک این سنگ فرشها آزارم میده...حالا که دارم فکر میکنم میگم شاید بوی همین مدرسه لعنتی حالمو بهم ریخته...و گذشته ای که فکر میکردم هضمش کردم... گذشته دو دستی میچسبه به آدم و ول نمیکنه...حتی اگه مدتها گذشته باشه...خوبه که هوا تاریکه ...بغض و حتی یه قطره اشک تو خیابون بده...خیلی بد...توی بی آر تی نشستم...روی یه صندلی رو به عقب...نگاههای خانمهایی که مطمئنم فکر میکنن با دوست پسرم بحثم شده...همه ی سلولهام در حال تبخیرن...کاش میشد مغزمو ببرم کتابخونه و روحم رو بذارم خونه استراحت کنه...کاش جدایی ممکن بود...خسته نیستم ...اصلا خسته نیستم...

"سردمه مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه ی یخ ، یخ کردم...جشن مرگم برپاست..."

دری وری گفتن آرومم میکنه و خالی...

+تاریخ شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:5 نویسنده رها |