|
برای دل خودم...
|
برم یه بلیت بگیرم به یه جایی که نمیشناسم و البته دور که فارسی هم بحرفن ترکی و لری و اینا نباشه که نمیفهمم
بعد اونجا از نو شروع کنم
این اجباره زندگی رو یه کم، کم کنم
گور بابای هرچی که بوده و بودم... گور بابای عرف و شرع و عشق و خانواده و درس و کار... گور بابای همه چی و همه کس
کاش میتونستم
+ نامرد هم نیستم یه ذره که حالم خوب میشد به خونه خبر میدادم... البته اگه به عنوان یه دختر و به جرم رفتن بی خبر مطرود و منفور نشده باشم...
+ به زمستونی: این ازون کارایی نیست که جرئت میخواد ازون کاراییه که بی عاطفگی میخواد نمیتونم اونایی رو که دوسم دارن بذارمو برم
+به رادیکال منفی ۲: موافقم که فرار چاره نیست اما من دنبال چاره نیستم دنبال سر شدنم چون از چاره ناامید شدم(تقریبن) در ضمن اگه داری مثل من میشی اینجا رو نخون جدی میگم... هرچند نظرای خوبتو از دست میدم اما افسرده دل افسرده کند انجمنی را راسته...