برای دل خودم...
همیشه "تیغ"و که میبینم یه غمی میاد تو دلم، دلم میخواست جرئتشو داشته باشم که تیغو بکشم رو رگم.

قبلنا جرئتشو داشتم و این کارو نکردن یه حس خوبی داشت ولی الان یه ترسوی بزدل شدم که به هیچی وصل نیستم اما پابند این زندگی لعنتی شدم...بیخودکی...حس رهاییمو از دست دادم

نه به اینکه دلم بخواد خودزنی کنم نه، ولی دلم میخواست بتونم این کارو بکنم... این عجز غمگین همیشه هست...

+تاریخ شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱ساعت 17:12 نویسنده رها |