|
برای دل خودم...
|
این همه عظمت و زیبایی و ابهت... اصلا انگار هر چی بیشتر بدونی بیشتر توش غرق میشی...
اما سر کلاس خیلی حالم گرفته شد، اون ستاره هایی که اونقدر قشنگ بودن با قدرت انتقال حس های مختلف باهاشون خیلی بد برخورد میشد مثل اسباب بازی، تمام ابهتشون میرفت زیر سوال... اونها رو هم مثل همه چی دسته بندی میکردن اونم چه دسته هایی! چگال و چگالتر، قوی و ضعیف...
سیاه چاله ها رو که دیگه نگو... یه قدرت فوق العاده در اوج یه افول وحشتناک... یه پدیده ی خارق العاده که دنیایی زمان لازم بود واسه توصیف و لذت بردن از وجودش...اونوقت از قدرت مکندگیش حرف میزنن قبل از اینکه حتی از کشفش لذت ببرن
میدونی علم مسخره است زمان لذت رو ازت میگیره و به جاش سوال "به چه کاری میاد؟" رو میذاره با این توجیه که بعدا از اون کاربرده لذت ببری!
اصلا ما هم مسخره ایم این همه لذت تو دنیا هست اونوقت خودمون محدود کردیم به دیوار ها و سقفها و پرده ها... از هر چی دیوار و سقف و پرده است ناراحتم...
از خودم هم ناراحتم... از اینکه مثل خودم باشم خیلی خوشحالم ولی از اینکه دیگران از این خودم ناراحتن، ناراحتم. از این ناراحتیم ناراحتم!
از اینکه انقدر پیچیده ایم، از اینکه وجودمون مثل سنگ رسوبی لایه لایه است خوشم نمیاد.
وجودمون... اصلا به بقیه کار ندارم... وجودم نباید سنگ داشته باشه که نباید رسوب داشته باشه... باید صاف باشه و یه لایه... ولی دست من نیست که... عین تنه ی درخت که هر سال یه دایره بهش اضافه میشه روح ما هم هر سال - بلکه هر روز- یه لایه بهش اضافه میشه که خودمون هم نمیفهمیم... یه روزی تو یه اتفاقی اون لایه هه خودشو حال داشته باشه نشون بده یا نداشته باشه...
خسته شدم... بسه...
حیفه که این همه قشنگی باشه و ما درگیرشون نشیم حیفه