|
برای دل خودم...
|
این خصلت بشره لازمه که عادت کنه زود و تند وگرنه جا میمونه وگرنه لنگ میزنه وگرنه نمیتونه ادامه بده؛ از چی و برا چی و تا کجاشو نمیدونم. اگه به دردبخورترین و منحصر به فردترین هم باشی باز جات پر میشه به راحتی.
چند وقته خورهی این جای خالی افتاده به جونم، من خودم فکر میکردم بدون یکی از دوستام زندگی کردن نه که نشه ولی سخت میشه؛ ولی با نبودش هیچ اتفاقی نیفتاد جای خالیش پر نشد اما زندگی سخت هم نشد مطمئننا برای او هم همینطوره.
تنها جایی که این روزها بود و نبودم فرق داره شیرخوارگاهه، نه به خاطر اینکه لازمم دارن یا کار بدون یه نفر لنگ میشه نه، نه به خاطر اینکه یه جایی سرت گرمه و به دردبخور بودن حس خوبیه نه، نه به خاطر اینکه برای بچه ها تو یه کسی هستی که همه چیرو میدونی و میتونی نه، فقط به خاطر اینکه بچه ها تورو صادقانه میخوان، تفاوت تو با یه نفر دیگه رو کاملا درک میکنن، اگر خواستنی هست تو رو میخوان نه کارتو یا حسی که با تو دارنو یا توانایی و داناییتو فقط تو رو میخوان. انقدر حس خوبیه که دلت میخواد چندوقت یه بار نری و کارو لنگ بزاری فقط به خاطر اینکه حرفهای بچه ها، حرفهای صادقانهی بچه ها در مورد جای خالیتو بشنوی. اما حیف که این بچه ها هم قراره بشن مثل ماها.
بعد ما در هیچ جای دنیا جایمان خالی نیست.