|
برای دل خودم...
|
مثل همیشه کنار پنجره میشینم
خدایی اونم کم لجباز نیست، از صبح هر کاری خواست کرد - حالا گیریم با کمی مراعات - ترافیک، ماشین های ناجور، ولووهای بی مسافر و ... اونجا هم بدبیاری پشت بدبیاری ...
برگشتنی بازم کنار پنجره نشستم
سفر هر چقدر هم بد خوبه.
سعی کردم ابرهای قشنگِ دم غروب اصلا برام جالب نباشه
سعی کردم گله ها و شیطنت بزها و مبصر بازی سگهاشون اصلا سر ذوقم نیاره
سعی کردم ...
اصلا پرده رو میکشم و خودمو سر گرم فیلم مزخرفی میکنم که با صدای سرسام آور در حال پخشه، گه گاه دستم لای پرده رو میزنه کنار ولی ... نه اصلا هم خوشحال نمیشم
میرسم تهران.
شب شده ، نم نم بارون و خنکی هوا
باز هم سعی میکنم اصلا دلخوریم اندکی هم کم نشه
اونم باز لج میکنه
ماشین نیست که برگردم. یعنی هست ولی مسافرکش نیست کار دیگه داره با آدم.
مسافتی رو با اعصاب خوردی پیاده میرم
بالاخره یه ماشین پیدا میشه
میام خونه
و صاف میرم میخوابم.
صبح بیدار نمیشم
ظهر بیدار نمیشم
عصر پا میشم
دلخورم و نماز نمیخونم.
دوش میگیرم و سعی میکنم اصلا از لذت زیر آب بودن چیزی حس نکنم
با موهای خیس میرم تو حیاط که هم سرما بخورم هم درس بخونم
باد میاد
بارون میگیره
کتابها امانته و نمیشه کتابای خودم نیستن که بیخیال بارون باشن.
نمیرم تو
میخوام ببینم چی میخوای بگی
با باد و بارون چی رو میخوای ثابت کنی
باد شدید میشه
تمام ورقهامو باد میبره
چند تا چوب رو از کنار دیوار بلند میکنه و میزنه به سرم
میخش پیشونیمو زخمی میکنه
مامان: بیا تو دختر ...
میرم تو
باد و بارون تموم میشه
ولی چیزی تغییر نکرده هنوز همونقدر دلخورم حتی اگه با این عصبانیت خواست بگه که من دلخورترم
میرم میخوابم
صبح دیگه دلخور نیستم
فقط خسته ام.