میدونم این چند روز آخر حداقل به کنکور فکر کنم و یه دوره ی اجمالی هم بکنم بهتر از هیچیه اما اصلا دل و دماغ درس ندارم. نه واسه اینکه خیلی آماده ام و نه به خاطر اینکه خیلی تعطیلم... به خاطر اینکه جو الکی منو گرفته چهارتا کنکورا رو حل کردم و خیلی برام آسون بوده فکر کرم خبریه... اصلا همیشه این غرور و خود بزرگ بینی من باعث شده نتیجه اونجوری نباشه که میخوام... یعنی من یه موجود تبلی هستم که نگو... امروز یه حرفی شنیدم که از اون موقع تو مغزمه...تکرار این جمله ی امام علی (ع): "هر چه برای خود میپسندی برای دیگران بپسند و ..." اما جدیدا این رفته گوشه ی ذهنم که بابا چیزی که تو میپسندی شاید طرف نپسنده... اونوقت دیگه نمیشه اینجوری نگاه کرد، علاوه بر این که این اهمیت دادن آدم
بی فایده میشه گاهی نیت خیر منجر به ضرر میشه ... قاط زدم نمیدونم شاید زیادی فکر میکنم به همه چیز... البته الان اوضام بهتر شده به خصوص بار یه مشکل گنده از دوشم برداشته شده و این خیلی سبکم کرده اما زمان لازمه تا ذهنمو مرتب کنم و آت و آشغالاشو جمع کنم و برگردم به روزهای اوجم... حرف زدنم هم خوب شده اون دایره المعارفم که تو ذهنم سوخته بود ترمیم شده اما با همه ی این حرفها بین آدمها احساس دوری و نفهمی دارم... حتی بین همس هام... اصلا نمیفهممشون... ارزشها و ... باید به خیلی چیزها فکر کنم...
+ "بی" رو اینجوری نوشتم که بگم توی ذهنم یه چیز کم اهمیت خیلی پر رنگ و گنده شده... دقیقا مثل این "بی"... درِ مغزم که باز میشه اول از همه اینو میبینم... به همین بی اهمیتیه حتی با اینکه مثل این "بی" به چیز دیگه ای وابسته باشه باز هم چیز بی اهمیتیه... اما رو اعصاب...