برای دل خودم...
نه که هی میام مینویسم یعنی خیلی وقت دارم و خیلی بیکارم... چون واقعا فعلا اینجا این قدرتو داره که ذهنمو خالی کنه میام که بلکه مغزم خالی شه

- همیشه وقتی نباشی... یعنی بخوای نباشی... یا احتمال نبودنت زیاده باشه خواستنی میشی... یا بهتر بگم میخوان که باشی... و این بدترین نوع خواسته شدنه!

گمونم آدم اساسا از، از دست دادن خوشش نمیاد دوست داره داشته باشه همین...

هیچوقت در مورد دوستانی که بودن باهاشونو میخواستم جوری رفتار نکردم که انگار نمیخوام تا ببینم تاثیری داره یا نه چون به نظرم این مسخره ترین کاره که میشه کرد برای فهمیدن.

اما همیشه وقتی نمیخواستم با یکی باشم (دوست، آشنا، هم کلاسی، فامیل، همسایه) ولی اون میخواسته و این موضع گیری من باعث شده که خواستنش بیشتر شه حس خیلی خیلی بدی داشتم و دارم

دلم نمیخواد اینجوری باشه دلم میخواد اگه دارم میگو نمیخوام طرف دقیقا همین نمیخوامو بگیره نه چیز دیگه

یه اتفاق خیلی بدی افتاده... یعنی چند تا اتفاق از یه جنس!!!

...

میگم برا این مطلب هم رمز بذارم که خیالم راحت شه چون دوست ندارم اینجور برداشت بشه که دارم خودمو بالا میگیرم یا هر چی تو این مایه ها...

ولی به درک هر کی هر چی میخواد فکر کنه... اینجا که دیگه این دغدغه ها رو نمیخوام داشته باشم!

یه نفر... و یه نفر دیگه هر کدوم به یه سبک خاصی میخوان که باهاشون باشم.

ـحرفهایی که تا اینجا زدن کلی بود دختر و پسر و بزرگ و کوچیک نداشت ، اما این دو نفر آقا هستن ـ

این دو نفر آدمهای محترمی هستند. آدمهایی که باهاشون در ارتباط آنچنانی نبودم در حد پروژه ای، همایشی، انجمنی چیزی اما خب تو همین چیزها براشون احترام قائل بودم. نه ازون احتراما که شخصیت خود ادم ایجاب میکنه ازون احتراما که شخصیت طرف مقابل ایجاب میکنه

اما خب بحث آشنایی و ارتباط و اینا یه چیز دیگه است. من ناراحتم که آدم محترمی مدام ازم یه چیزی رو بخواد و من مدام نه بگم... این نه گفتن آزارم میده و بدتر از اون اینه که طرف فکر کنه که باید خودشو به اثبات برسونه تا این نه تغییر ماهیت بده...

نقل قول ها و احساسم به اون حرف:

-من احساس میکنم شما به این خاطر به من نه میگید که وضع اقتصادی من رو بهتر میبینید...

+خب واقعا بهتر که هیچ داغون بالاتر هست ولی تو ذهنم اصلا به اونجاها نرسیده که به تفاوت اقتصادی فکر کنم 

-دخترها اغلب دلشون میخواد نازشونو بکشن اما این شیوه ی شما اشتباهه...

+شکی نیست که دختر دوست داره نازش خریدار داشته باشه اما نه هر کسی و نه در هر موقعیتی...

-...

بعضی حرفها رو میخوام بگم ولی گفتنش بیشتر اذیتم میکنه... میدونی دلم میخواد به خصوص یکی از این دو تا که تازه فهمیدم که دو سالی میشه درگیر این موضوعه بفمنن که من دارم فارغ از ناز و ادا و کلاس و این دغدغه ها حرف میزنم. اما متاسفانه هرچی بیشتر بگی که روراست داری میحرفی بیشتر طرف فکر میکنه باید در لفافه بگیره...

البته بهشون حق میدم ها انقدر که آدمها اینجوری حرف میزنن. من خودم باید هی به حرفهای بقیه فکر کنم و ببینم چی میخواد بگه و چی باید بگیرم...

دارم میرم به این سمت که هر کی مسئولیت انتقال درست منظور و مقصود خودشو، خودش به عهده داره نه شنونده.

اما کو تا به اونجا برسم. این فرق داره با اینکه با یکی آشنا و صمیمی هست و میفهمی چی میگه... مثل دوست صمیمی خودم که هرکی دیالوگهای ما رو میشنوه میگه من نمیدونم شما به چه زبونی حرف میزنید! سیستم تک کلمه ای! اون جداست...

خلاصه این همه پرت و پلا گفتم که بگم اعصابم خرده که به یه نفر مدام نه بگم!

خودم حس بدی دارم... به خصوص اینکه میدونم او هم غرورش سر به فلک میکشه و در نتیجه بهش برمیخوره

و تازه خودم هم به این معتقدم که هر کاری کنی دنیا مثل پژواک صدا بهت برمیگردونه... یعنی موقعیتی پیش میاد که من اصرار کنم حالا تو هر موضوعی و مدام نه بشنوم و بهم بر هم بخوره و باز اصرار کنم

و اینجور فکر کردن بیشترتر آزارم میده که میگم بالاخره تو به طرز خودخواهانه ای داری به خودت و انعکاس این رفتارت فکر میکنی یا واقعا ناراحت اون آدم و احساسشی

میدونم اساسا من موجود خود درگیری ام

اما این خود درگیری ها رو به بی تفاوتی هایی که بعضی وقتها یقه امو میگیریه ترجیح میدم. چون الان حس خوبی به خودم دارم اما تو بی تفاوتی حس میکنم خیلی مزخرفم

+یه فالی هست جدیدا میاد واسم عجیب غریب اما خوبه، با مزه است. امروز میگفت به جای فکر و خیال های بی فایده وقتتو بذار برا کاری که باید بکنی که وقت تنگ است
راست میگه به جای اینکه این دو روز مونده به کنکور برسم این آدمها رفتن رو مغزم!

+کاشکی ... حال نوشتنم نیست... 

+تاریخ سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 12:40 نویسنده رها |