|
برای دل خودم...
|
دارم از بیکاری روانی میشم... مگه چقدر کار تو خونه هست یه غذا و رفت و روب چقدر وقت آدمو پر میکنه آخه!
از طرفی اصلا دلم نمیخواد برم سرکار... حس زندانی بودن بهم میده... قبلا اینجوری نبودما خیلی جاها هم کار کردم هم کارگری هم کارمندی هم کارهای دانشجویی... شیرینی پزی، چیدمان سفره عقد، آمارگیری، آژانس هواپیمایی، جعبه و گل سازی، تایپ و...
اما همه ی اونها واسه دل خودم بوده نه واسه اینکه باید کار کنم یا به فک ریه کار دائمی باشم. ئاسه همین واسه کارها سخت نمیگرفتم میگفتم چند ماه کار کردن که دیگه این حرفهارو نداره...
اما الان همه اش فکر میکنم باید به فکر باشم... از طرفی دلم نمیخواد از طرفی هم خودم رو مخ خودمم...
میشه وقتتو پر کنی... گردش... ورزش...فیلم...کتاب...آشپزی... سازم...خیاطی...و...
اما بالاخره که چی؟
هر کسی باید به سهم خودش به اقتصاد خونه کمک کنه... اینجوری حس بهتری دارم و دارن اما...
با دلم چه کنم؟! من! بشم یه کارمند یه اداره ی ... فکرشم بیحالی میاره...
نمیدونم
انگار ما وقت نداریم زندگی کنیم فقط باید سعی کنیم زنده بمونیم نه با اونچه که میخوایم که اگه اینطور بود من الان باید میتونستم به فکر کاری که دوست دارم باشم فارغ از اینکه یه نمه وقت لازمه...
به جاش باید به فکر مامان بابام باشم که دلشون خوشه که دخترشون کم کم میره سر یه کاری... به داداشم فکر کنم که آبجیشو آینده ی درس خوندن میبینه بدون توجه به تفاوتهای شخصیتی و جنسیتی و عرفی... به ....
بگذریم اعصابم نازک شده
+اون مشکل ۹ساله دوباره زنده شد!!! میدونی مثل چی؟ مثل ... بیخیال...