|
برای دل خودم...
|
انقدر خسته که حتی نمیتونم بشینم و لذت بخش ترین کار این روزهام که دری وری نوشتنه رو انجام بدم
...
تو همون خیابون تنگ دو طرفه موندم(یادم نی کدوم پست)...هنوز بین برداشتن و برنداشتن...هنوز خمم...
همه ی آدمهای زندگیم وایسادن تو پیاده رو و همش حرف میزنن. هر کی یه چیز میگه...
برش دار زود... بیخیال شو... پاشو بیا... چرا آخه رفتی اونجا؟... اون چی هست حالا؟... صدبار گفتم خودسر نباش... حالا که شده زود تصمیم بگیر... اون وسط چیکار میکنی تو؟... دختره ی خل... مراقب باش... واقعا که... و ... و ...
انقدر حرف میزنن که صدای خودمو نمیشنوم
اگه حرف هم نزنن صدای خودمو نمیشنوم چون همش به این فکر میکنم که آدمها کجان و چرا هیشکی هیچی نمیگه...
چرا لایه های وجودیمون دست خودمون نیست
این رسوب لعنتیِ سالها...
...